تبليغاتX
s خوابهايِ يِک ديوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

پيچ وتاب مي خورَد در آسمان انگار كسي با بالهای خونين و روي تنش تیری رها کرده باشد از آن زمینیان که نه رد تیر دارد و نه دندان شیر. تمام زمين آغشته به خونهای چکیده. پا که می گذاری و یا می گذاری که پا بر برهنه های تازه رسته از چمنهای مرطوب بویی از بالهای تو می آید وقتی که می خواست پرواز را به زور علامت رفتن نماید و تیر را علامت ای وای اسیران دام بلا. برهنه است و منقارش را انگار زنی عریان اشتباه گرفته باشد با یک هبوط عظیم و جای جای منقارش که از قضا روزی برای تمام درختان حدیث لانه بود و گرمای عصرانه در فصل برف. اما....
و حالا خورشيد به اواخر اولین ماه پاییز می رسد. تو هم آن را فصل شاعران بنام و فریبم ده. با کت و کلاه  سیاه و تمام چرم و با پوتین های زیادی بلند و واکس خورده سراغم بیا. تیری از آن پرتابگران فصول به امانت گیر و زیر بالهایت قالبی پنیر و در دستت کتابی از آیات مقدس نشانه کن. جاهلان ِ عصا مغناطیسی! و چشمان به ظاهر کور با عینکهایی که از پشت آن سینه های بازگشته از هبوطی عظیم را به چریدن نشسته اید! نوبت شماست که بیایید و دندانهای ریخته را در مکشی طولانی امتحان کنید. به فصل آخر كتاب چيزي نمانده است به جایی که کلاغها شیرفهم شدند که فهمشان بیشتر از آن شیری ست که پنیر را برای روبهانی به ارمغان می آورد که با پوزهای بلند لب را به کرّات بالا و پایین می کنند... شلاق را بالا نبر زن!. کلاشینکفی کرایه کن و مرا در آسمان هدف گیر. من نه رقص روی شیشه آزمودن می دانم نه از هبوط بی پروازی در هراسم ... مرا نشانه کن و جسدم را روی شیشه های شکسته ی همین متن چند دور به رقص در آور و ببین چگونه بی درد از لذت افتادن می نالم. می مانم.

+ 87/07/27 لارسپیوا ******

بسم الله الرحمن الرحیم

ملت بزرگ بلاگفا و دوستان عزیز

به حول و قوه ی الهی ۴۸ ساعت مهلت مسابقه ی "حدیث نور" یا "چه کسی در لپ لپ به خواب رفته" یا "حدس بزن جایزه شو ببر" و یا هر اسم دیگری که شما عزیزان در این چند روز بزرگواری کردید و هی عددهای مختلف از خودتان بروز دادید به پایان رسید و در کمال صداقت و در حالیکه همه جای لپ لپ ها با چسب قطره ای و سرب آغشته به خون مهر و موم شده بود مراسم انتخاب برنده ی این پیش بینی انتخاب و در کمال تعجب ایشان همانا خالق همان پست لپ لپ و یار. من اینک در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده و به طرز عجیبی از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم شده ام ضمن اعلام برنده از کلیه پزشکانی که دستی در کار جراحی و کشیدن پوست دارند خواهش می کنم یه کاری بکنند که آدمها بتوانند از خوشحالی در پوستشان بگنجنند. عدد مذکور ۲۵۲ بوده که برنده کامنت ۲۶۱ می باشد که از بخت بلند اینجانب بنده از لحاظ مالی ۴ ماهیست به ایشان بدهکارم. فرهاد عزیز این مبلغم بزن تنگ همون طلبت که با یه حساب سرانگشتی میشه ۶۷۰۰۰ تومن. نصف مبلغ هم میرسد به دوست بزرگواری که نمیشناسم و در کامنت قبلی نزدیکترین عدد بودند و همانا ایشان عددی را گفتند که بنده در لحظه اول آن عدد را انتخاب کرده بودم ولی بلافاصله عوض کردم آن عدد ۲۱۱ بود ولی چون امروز ۲۱۱مین روز سال بود عوض کردم. هرچند ایشان از اینکه اینچنین مسابقه ای هست و روز ۲۵ مهر اعلام میشه کاملن بی خبر بودن و ایشان کسی نیستند جز پیامبر دیوانه. از ایشان خواهشمندیم در صورت تمایل به دریافت جایزه شماره موبایل خود را کامنت خصوصی بفرمایند یا پول را جهت کمک به تعمیرات تاسیسات و دیوارهای وبلاگ خوابهای دیوانه به حساب کمک های مردمی واریز کنند

                                                                                                               اجرکم عندا...

لارسپیوا- ۲۵ مهرماه ۱۳۸۷

پ.ن۱: از فضاسازی این پست به شدت صفا کردیم

پ.ن۲: اخلاق در خانواده یا چگونه کودکان خود را تفهیم کنیم.

+ 87/07/25 لارسپیوا ******

فلسفه پست قبل:یک هفته تمام شد و داستان از این قرار بود که ما که چند سالی با این کتاب سبز رنگ و عددبازیش اخت پیدا کرده بودیم، آمدیم و چند دلاری پول گذاشتیم لای این کتاب و خواستیم به کسی که عدد را بگوید اهدا کنیم یه جور سورپرایز بازی و ایجاد هیجان در جهان مجازی و جلب توجه و اینجور چیزا. ولی با توجه به اینکه ما دوستان طناز زیادی داریم ترسیدیم که بیایند و از ۱ تا ۴۶۶ همه ی اعداد را کامنت بگذارند که آن زمان دیگر عنان اختیار از کف می رفت و این پول زبان بسته هم گیج می شد. حالا تا ۴۸ ساعت آینده هر نفر یکبار می تواند یک عدد را انتخاب کند. کامنتگذاران تکراری حذف می شن به جون امین فولادی. کسی که عدد را دقیقن درست بنویسد تمام مبلغ در غیر اینصورت کسی که نزدیکترین به عدد باشدنصف مبلغ را استاد خواهد کرد. نصف بقیه اش میرسه به تنها کامنتی که هماکنون نزدیکترین به این عدد است.

پ.ن ۱: قورباغه ات را قورت بده

+ 87/07/23 لارسپیوا ******

یک عدد از ۱ تا ۴۶۶ بگو.

پ.ن۱: شانس دوم

پ.ن۲: گوسفند زنده و گابریل گارسیا مارکز

پ.ن۳: زمان می گذرد و ما هی عاشقتر می شویم و این قصه که پیرها معرکه گیر خوبی هستند را.

 

+ 87/07/16 لارسپیوا ******

مدخل رود به دریا را دلتا می نامند

دل ِ تا شده را جلگه هم نمی نامند کارشناسان جغرافیا ولی

باد شدید را طوفان می نامند

سر بی گیس را طاس

دل صاحب مرده را، عزایی نه، بوقی نه

زلف بر باد قرارمان بود

نه گیسوان بر باد و هر چه باداباد

پ.ن ۱: وقتی جغرافیای تنت تمام مرا در هم می نوردد هیچ چیز نشان نمی دهد این سیگنالکهای ماهواره های ِ باهوش ِ گرد ِ زمین. مرا درنورد رفیق!

+ 87/07/10 لارسپیوا ******

بگذار تا مقابل روی تو

اشکهایی که پشت دست تو را خیس می کند حرمت دارد رفیق. لای انگشتانت بوی سودا می دهد یا سوی بودا حتی. لبخندی که گوشه ی لبت می نشیند مرا به من. حالا بگذار دزدیده هیبتت را در لای سود بپیچم. بودم.

+ 87/07/08 لارسپیوا ******

من بازگشته ام وقتی که "باز" می گردم. شهباز می گردم 

ابر بودا نیست، بود شاید.

ابر زن نیست، زنگوله شاید.

نارنجک نیست، نازک چاک هم حتی.

ابر ِ اتفاق و ابرهای ِ اتفاقی، در فصل بی اتفاقی. به امید اتفاقی حتی.

از غبار و هوش من‌- که سربازی- پشت خطوط خطر از خط سیاه و سفید روی متون ِ سفید و خطر ِ سفید و قرمز و ساعد ِ عاشق و سودای دوزخ. مرا به بازی آتش بخوان را بخوان دوباره بخوانم، با لبی چسبیده بر کوره و لهیب و سرافراز در فصل بی اتفاقی باز هم که سودای بودنت تکرار هر لحظه ایست که ایست.

 زمانم من اگر، بر پاچه‌های ابولهول کودکی که گر گرفته و تو بی‌تاب و گرد با دستانی بر پیشانی و انگشتی بر دهان با ناخنهای پا که چنگ می اندازد سینه ی مادر را، دستانی هستی که می‌دود و با دهانی که باز و هیچ صدایی که نداری و هنوز می‌خوانی بر گوشهایی که هیچ پرده ای ندارند و می شنوند. زمزمه بر لبت، کلمه‌ای از هیچ، ارتعاشی در گوشم حروفی از هیچ ِ مصوت. در بین دستانت چه خواهی گرفت از من. از من ِ من و بین بالهایت جز من و جز هیچ. مادری که فرزندش سوخته و نسوخته پای برهنه وسط راهی که دوراهی می شود از خون و آتش. از سینه و رود. از سودا و سینه. از راه و دو راه. از راه و بیراه. بر من بتاز نرغال که آتش را به صدا می‌رساند و بی‌پاسخی از من را به تو. و تو که هنوز می‌خوانی در صرع و در گیجه و  در سلولهای سرطانیت زاد و ولدهایی که هی هشیارتر از قبل می گوید این نیز همان راهیست که نه روی مبل دراز می کشد برای خواب نه راه می پیماید برای یک قطره آب به عشق ناب. تو روسپی بخوان و آسوده بخواب. من خواهر می ناممش هرچند که روی ماهیچه های عضلانیم خواب آرامش را، خون به سینه می پاشد حسرت. نمی‌دانی هول معمای ازل در تکرار و تکرار و همین تکرار است، اختلال در پراکسیس، واریانت هوش پشت چراغ قرمز وقتی که دیگری من می شود و بر من می تازد و به ناچار از من فاصله می گیرد. شاید که رستگار شود یا بیشتر آلوده نشود حتی . برای ثانیه برنامه دارد و برای دقایق ضریبی از شصت از همان برنامه با انگشت شست اشارتی به مادران مانده در دو راهی خون و بازگشت. وقتی که بازگشت. می پرید از جوب تا روی کلماتی آغشته به هیچ که به زودی بر گوش فرو خواهد نشست.

پ.ن ۱: خواب آرام تو اما روی ال سی دی دیواری خانه محو خواهد شد حتی اگر با سرعت ای دی اس ال به قوانین ساده ی یک زندگی راحت تشویق شوی، وقتی هنوز خواهر در آتش است. از تن نمی هراسید اما.

+ 87/07/07 لارسپیوا ******

این بازی بر خلاف همه ی بازیها از یک موضوع متافیزیکی بهره می بره و این کار رو سخت میکنه. قراره مجموعه کارهایی رو که باید انجام دهیم به شرطی که نامرئی باشیم رو بنویسیم. کار سخت است لیلا جان. بدجوری ملت را پیچوندی داداش. به قول قدیمیا خودتی. بگو چرا؟ خب اگه قراره من نامرئی باشم دیگه چه نیازیه به گفتن؟ میشم مرئی. خودمو باز می کنم و تمام آنچه من هستم رو، رو می کنم. دیگه اینکه نشد نامرئی. تو دقیقا زده ای به هدف بانو. یعنی زدودن پرسونای شخصی و بیرون ریختن من ِ واقعی هرکس. یه جور نقاب زدایی تو بگو. بچه که بودم از این رویاها زیاد داشتم. میرفتم دفتر مدیر نمره ها رو عوض می کردم. شبانه به خانه ی دختر همسایه میرفتم و مشق می نوشتیم باهم (آیکون پینوکیو). بزرگتر که میشی این نوع خیالپردازیا کمتر میشه. به اصطلاح رفقا صلب تر می شی. ولی شیطنت ِ این ندیده شدن تا آخر عمر برجاست. نوع ِ بازی من همیشه طنز بوده و فکر می کنم اینبار هم همان یاشد.

ااگر نامرئی بودم:

اقتصادی: بازدید شبانه از خزانه ی بانک مرکزی به قصد خیر

ورزشی: تکلهای مداوم روی پای حریف که نفهمه از کجا خورده(مخصوصا تیم عربستان)، بازدید از آماده سازی تیم شنای بانوان

فرهنگی: حضور در پشت سر بعضی از دوستان خاص در هنگام وارد کردن نام کاربری و کلمه ی عبور

هنری: دزدیدن گیتار حسن شماعی زاده، حضور در بعضی از کنسرتهای خاص، البته روی سن برای اهداف فرهنگی، هنری

پزشکی: دکتربازی و آمپول بازی با جنیفرلوپز و تنی چند از عزیزان دیگر

اجتماعی: رو در روی بعضی از افراد می ایستادم و از بعضی کلمات خاص که در مواقع مرئی بودن نمیشه استفاده کرد، به شدت استفاده می کردم. بعد یارو دیوار رو نیگا می کرد و تعجب می کرد. شایدم دستور می داد دیوار رو از جا بکنن. با مبل چیکار می کرد بنده خدا؟ البته میزان کارهایی که در اجتماع میشه انجام داد اونقد زیاده که تخیلشو می ذارم به عهده ی خواننده ی عزیز

موارد خاص: کاملن خصوصیه. نه افرادو می شه نام برد. نه مجموعه کارهایی که قراره بکنم. بنابرین فضولی نکن بشین سر جات. ولی همیشه نیت خیره.

موارد اخص: به دلیل تردد افراد زیر 16 سال و خواهران و برادران و وجود خانواده واقعن نمیشه گفت.

 

 

پ.ن1: لیلا جان بازی اینجوریه که اول نویسنده بازی می کنه بعد بقیه رو دعوت می کنه. این نوع زرنگی رو نمی بخشم. یکی طلبت(آیکون وبلاگنویس انتقامجو)

دعوت نامه: تمام وبلاگنویسان برتر جهان دعوتند.

+ 87/07/05 لارسپیوا ******

یادت هست گفتم من یک داستاننویس نیستم(1 و 2)؟ چند روز پیش داستانی خواندم و فهمیدم او یک داستاننویس است. شروع خوب و پایان خوب و یک حلقه ی خوب که تو را می چرخاند حول یک نقطه ی معلوم. تو بگو نا معلوم.

پ.ن۱: لیلاجان فردا بازی می کنم. ماموریت بودم خسته هستم.

+ 87/07/03 لارسپیوا ******

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا؟

سه ساعتی می شود پاییز آمده است و به عنوان مثال من نه کدو تنبلم نه مربای گوجه فرنگی نه پرمنگنات پتاسیم. من کمی دلتنگم. همین.

حالا تو هی تانک بیاور، حمله کن، توپ و تجهیزات بیاور، بر من هفت تیر کن، چه فرق می کند وقتی نگاهی از تو مرا اینچنین به دار می کشد این همه تشکیلات برای چه؟

اینجا نه هوا برای از تو نوشتن کم است، نه خیلی زود دیر می شود و نه خیلی دیر زود می شود و نه  خیلی زود، زود می شود. اصلا اینجا هیچ چیز نمی شود. حالا هی تو تیغ جفا بکش و سمباده ی نمره درشت. چه فرق می کند وقتی من همینجور دلتنگم و دیدار تو درمان من است.

زیر سایه ی پاییز لم می دهیم سه ماهی و تو هم که متولدی کللن؟ تو چطور؟

+ 87/07/01 لارسپیوا ******