تبليغاتX
s خوابهايِ يِک ديوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

از بلندی می ترسید. می گفت: وقتی می شود این پایین بود و آن بالا را نگاه کرد فقط، چه مرضی است روی دیوار و لبه ی افتادن و هراس.

  ته دلش اما می گفت: اینجا از آن بالا چه شکلی است یعنی؟

می گفت: نردبان چرا این شکلیه؟

چند ردیف خط افقی در دل دو خط عمود و دراز.

تنش می خارید ناقلا .

 

پ.ن۱: دایره ی دل

پ.ن۲: میزی که مست می شود

از بلندی می ترسید. می گفت: وقتی می شود این پایین بود و آن بالا را نگاه کرد فقط، چه مرضی است روی دیوار و لبه ی افتادن و هراس.  ته دلش اما می گفت: اینجا از آن بالا چه شکلی است یعنی

+ 87/06/29 لارسپیوا ******

آدمها به همدیگر کمک می کنند و می پرسند مشکل خاصی نداری برادر؟ آدمها مهربانند و می خواهند نشان دهند که از این نوع مشکل شما ندارند. آدمها احساس آرامش می کنند که مشکلی مثل مشکل شما ندارند و می خوابند. آدمها اما مشکلات دیگری دارند. مثلا این همه راه.

تو کجایی خواهر؟ 

آدمها به همدیگر کمک می کنند و می پرسند مشکل خاصی نداری برادر؟ آدمها مهربانند و می خواهند نشان دهند که از این نوع مشکل شما ندارند. آدمها احساس آرامش می کنند که مشکلی مثل مشکل شما ندارند و می خوابند. آدمها اما مشکلات دیگری دارند. مثلا این همه راه.

پای نارون ۱: جهت انگشت اشاره ی معنا

پست نانوشته ۲: از طرف نیلوفرجان به بازی دعوت شدیم. اگر ۱۰ سال پیش دعوت می کردین نیلوجان می گفتم آرشیتکت، هنرمند، ناشر، فیلسوف ماهی پنجاه تومنی و .... و اینا. ولی الان بیشتر شغلی دوس دارم که خونه باشم و ماهی میلیونها دلار بیاد تو حسابم. مثلا یک حلقه چاه نفت(آیکون یک نسل زندگی روی خاک)

+ 87/06/27 لارسپیوا ******

من مثل یک دمل سر از خاک در آوردم و گفتم:آدمی مثل پیاز می ماند. لایه های زیادی تا هسته های لذیذ، کنار یک دیزی عصرانه که هیچ گوسفندی خم به ابرو نمی آورد و زیر درختان عصرانه روی چمنهای زیادی بلند، به حماقت آقای چوپان می خندند و خوشحال هم.شخصیت واقعی آدمها لای تجربه های لایه لایه ی گذر عمر بی واهمه بی ترس به دنبال نقابی ست که گاه یک قلندر سبیل کلفت می خواهد و یک مشت بر سر، روی میز یک قهوه خانه ی نیمه تاریک کنار دیزی شبانه که هسته و لایه و پوست را یکجا بشکافد و این نه منم نه من منمت را به گارسون هدیه کند و مابقی نظاره گر و گاه خندان.من به شما اعتماد دارم رفیق! به طعم تندی که لای لایه های شما به انتظار من است. به پوسته ی خوشرنگی که کارشناسان مد لباس میلان هم از شما الهام می گیرند. یک دامن کوتاه پوست پیازی با کفشهای سفید و آبکی و راههایی که این سالها، تو را به یک میهمانی می خواند. به ساده های سفید و به پیچیدگیهای رنگی. چه رنگی؟

دیزی قارچ را تجربه کن دوست من!

 من مثل یک دمل سر از خاک در آوردم و گفتم:آدمی مثل پیاز می ماند. لایه های زیادی تا هسته های لذیذ، کنار یک دیزی عصرانه که هیچ گوسفندی خم به ابرو نمی آورد و زیر درختان عصرانه روی چمنهای زیادی بلند، به حماقت آقای چوپان می خندند و خوشحال هم.

شخصیت واقعی آدمها لای تجربه های لایه لایه ی گذر عمر بی واهمه بی ترس به دنبال نقابی ست که گاه یک قلندر سبیل کلفت می خواهد و یک مشت بر سر، روی میز یک قهوه خانه ی نیمه تاریک کنار دیزی شبانه که هسته و لایه و پوست را یکجا بشکافد و این نه منم نه من منمت را به گارسون هدیه کند و مابقی نظاره گر و گاه خندان.

من به شما اعتماد دارم رفیق! به طعم تندی که لای لایه های شما به انتظار من است. به پوسته ی خوشرنگی که کارشناسان مد لباس میلان هم از شما الهام می گیرند. یک دامن کوتاه پوست پیازی با کفشهای سفید و آبکی و راههایی که این سالها، تو را به یک میهمانی می خواند. به ساده های سفید و به پیچیدگیهای رنگی. چه رنگی؟

خب! سوال روز اینست که در حقیقت شما چه رنگی هستید؟ گل بهی مایل به صورتی یا قرمز مایل به بنفش؟ 

مردان به زنان آمیخته با وسوسه ی عشق

زنان مطلقه از مردان با سودای فلسفه

کودکان زیادی مسافر با زهدان خیس

کودکان زیادی مادر به حرمت مهر

 وقتی که طوفان آرام می گیرد و دریا از زاویه ی یک موج ِ به گل نشسته به ساحل نگاه می کند، همه چیز شبیه یک سطح صاف می ماند به همان اندازه فریبنده و به همان میزان واقعی. مرا به من برسان . صبح است. من دارم کم کم به همان میزان واقعی می شوم که نباید. به همان میزان رهیده از طوفان. که نه دریا نه باد. و نه زلف. بعد از حساب کتاب ِ هر مشتری دیزی خورده یک افغانی ِ با چندرغاز حقوق ماهانه پوست های پیاز را با دستمالی چرب به یک سطل آشغال دستی می ریزد و خلاص. دیزی قارچ را تجربه کن دوست من و پیاز را با لایه های نزدیکتر. ممنون. 

+ 87/06/25 لارسپیوا ******

از قطره تا دریا

چه سنگها و چه رود

چه درختان و چه زلف

چه بادها که چه ابر

از قطره تا دریا سخن بسیار است

جانا که من سخنم..... چه کمم ...... بسیارم

+ 87/06/23 لارسپیوا ******

سبک ام کن. برم گردان به استخوان. به خاک. به حفره ، به نطفه. به زن . عشق. خون. آب . به خودت . به اولین سفره ی شیر و خرما

تو چه حسی هستی

که به من پیوستی؟

حساب کتاب می کنم تو را، که آنکه مرا چنان شتابان به خود می برد از من، تویی یا طنابی ست که ذهن من مرا به سرعت به سمتی می برد که تویی؟

تو در حقیقت یک واژه ای یا یک حس عجیب که به من آغشته شدی و چنین مرا در آغوش بادی رها کردی که نه آنچنان طوفان است که از ریشه مرا به من برد و نه چنان آرام که نسیم باشد و زلف آشفته نکرده، صورتی نوازش کند و برود.

مرا ببر. مرا به سرعت دور کن و زیر نور مهتاب مرا چنین شتابان از من دور کن که ناف از جهان بریده به روز اول زهدان هم برنگردم اگر لااقل بدانم که چون تویی مراست. آشفته به یادیم و چه بر باد.

تو اگر هندسه می دانی و خطوط مورب را می شناسی و روی تمام صفحه های موازی در حجم، خاطره می نویسی، مرا به من برسان چندان که ندانم کیستم.

مرا به طعمهای گس و ترش و به مزه های بنفش برسان دوست! مرا به طعم اولیه ی شیر و خرما برسان. به نخلهای زیادی گاو. و به گاوهای زیادی سربرافراشته و سنگین هم.

پ.ن۱: لعنت بر تجربه

+ 87/06/15 لارسپیوا ******

از خیابان گذشته بود

از صحرا هم

از پل عابر پیاده و از زیرگذرهای بدون تهویه

دروغ نباشد می گفت از تونل وحشت پارکهای مدرن نیز

از خودش هم گویا

این اواخر صحبتش بود که از من هم بگذرد

خبری نیست ولی

پ.ن۱: اصولا پرنده و شکل وشمایل بال و پرش رو به خاطر بسپار. پرواز رو هر ننه قمری بلد است این روزها

+ 87/06/14 لارسپیوا ******

در دروازه باز است و ته دروازه بسته. گویی شراب تلخ در جام ریخته باشی و لب را جرات نزدیکی نباشد و دل را جسارت دوری. کاشانه به تاراج است و سامانه به هشیار. تنی به التقای تو و جامی به اقتراب نگاه. که هر که تو را دید مرا دید و هر که مرا دید هیچ ندید و هر که هیچ ندید شراب تلخ به چه کارش و هر که هیچ دید خود شراب تلخ است و نزدیکتر بیا که لبم رای تو دارد.

امشب از هر شبی شب تر، دل من رای تو دارد و سر سودای تو باز است و دل بیمار من بی ناز. غداره از کمر باز کن و سوی دل آ.

امشب از هر شبی شب ترم. گویی تفسیر مسلّم شبدرم. و یونجه نیز. و کاهگلهایی که بوی دستهای تو دارد را روی دیوار مجاور که می مالم یادم می افتد که لابلای دیوار چین هم اگر حقیقت باشد که آدمها آرزویشان نیمه تمام مانده های جهان را به یکباره بیا و تمامم کن.

شِکر به تمام و کمال در جام ریختیم و شیرین صدایش زدیم و با جسارتی عجیب فریاد زدیم شراب تلخ می خواهم و هر که شرابش تلختر جامش میخکوب تر و هر که شرابش تلخ تر جانش رهوارتر. بیا و میخکوبم کن برای این جان رهوار.

آزاد تو بودم که اسیر بی تو بود نگاهم و تو گفتی گیسو به باد می دهم و برمی گردم. با این سر طاسی که تو داری گویی طوفان بر تو فرود آمده باشد رفیق! یا به پیش دلّاکی ناشی رفته باشی که موهایت را با نمره ی سربازی کوتاه کرده باشد، که مگر این چه باد است که گیسو از بنیان بر باد می دهد لارس!

تصویر ِ پریشان موی تو در باد چیزی غیر از این بود یادم هست. به درخت می ماند که شاخه در شاخه باشد و نوباوه و هیچ میوه به بار ننشسته گویا. چندیست که کلمه در من هجوم می کند تو را و تو اگر همت کنی و دست بر دهان من بگذاری، تمام کلمه می شود که باز می گردد به ناف و هیچ نمی گوید این زبان.

بیا و دست بر دهانم بگذار و بر من فرود آی و بگذار کلمه از همان راهی که آمده برگردد و هشیوار باش که راه ِ دست نپیماید، که حدیث کتابت است و سودای پریشانی. دستان مرا با دستانت سفت بگیر و خودکار استدلر 150 تومنی مرا که هی خر می شود و از هر دری و از هر دروازه ای وارد می شود و تمام این کاغذهای زیادی معصوم را به تفکک عظمی می دهد بشکن. گوشم را باز کن و عربده کن و اگر اعتراضی از من شنیدی برایم توضیح بده که فرق شراب تلخ خورده و نخورده در همین است رفیق و من قول می دهم گوش کنم و دم بر نیاورم و کلمه نشوم و زر زیادی نزنم که قدر زر زرگر بداند قدر زورت هر خری.

دست از دهانم بردار و دهان از گوشم بکش و عربده آرامتر کن و دستم را رها کن. آرامترم رفیق! جرعه ای شراب تلخ به لبانم نزدیک کن و برایم بگو که راهی دارد که این شراب راه دهان نپیموده در گوارشم آرام گیرد یا نه؟ آرامترم رفیق و به یک گوارش سرشار از تخمیر انگورهای زیادی سفارشی فکر می کنم که کلماتی که در ناف من مرجوعی بوده اند چگونه در میان این دریای بیکران از تلخی شراب، شنای قورباغه می کنند و شاید پروانه.

پروانه بهتر است. به کلمات خواهم گفت شنا کنند و تن بشویند و راه ذهن پیش بگیرند.  خدا را چه دیده ای لیلا؟! شاید از بخت ِ تمام ِ حروف ِ واژگون شده در حفره ی این ناف ِ شورشی، کلمات شفافتر شوند. زنده تر شوند. خودتر شوند. و شاید اصلاً راه بالا پیش نگیرند و از همین مثانه ی خسته دفع شوند. کلمه، مرا دوست دارد سودا!و مرا آزار می دهد و هی دوست دارد که از من بالا رود و در تو فرو ریزد.

 مرا شفاف کن رفیق! نامت را شراب تلخ می گذارم و شیرین صدایت می زنم. یادم هست من ِ دیوانه از همان بچگی عا شق ِ پاردوکس بوده ام هر بار.

راستی تو کجایی نرغال؟ 

+ 87/06/07 لارسپیوا ******

یه سایت جالب پیدا کردم همه چی توش هست

پ.ن۱: اومدم یه چی دیگه بگم، اینو گفتم

+ 87/06/06 لارسپیوا ******

تو را می بینم و هردم که تو را نمی بینم هم زیادت می کند دردت مرا و من هم اکنون علاوه بر اینکه یک دردم در عین حال زیاد هم هستم. و در عین حالی که تلاش می کنم هی زیاد تر شوم به اطلاع می رسانم خوشبختانه تشت شما از بام ما افتاده و اینکه خواب ما آشفته شده از صدای تشتتان، لیکن جهت تحویل گرفتن آدرس مجنونخانه ی مذکور هر چه سریعتر به این حول و حوش مراجعه فرمایید. باز هم تاکید می کنم تشت پلاستیکی بهتر. دسی بل پایینتر و فرکانس گوش نواز را بیشتر حال می کنیم تا ضرب مس بر صورت زمین.

+ 87/06/04 لارسپیوا ******

به گمانم تو در حقیقت وجود خارجی نداری. شبی که من مست بودم و تو رهوار از سینه ام بیرون جهیدی و چیزی شبیه گوشت و استخوان پیچیدی دور آن فراری ِ از سینه جهیده تا گولم زنی و من سالهاست گولم و تو یک برنده ای که تمام قلقهای قلب مرا می داند و لازم نیست سه تیر اول را برای نشانه گیری حرام کند. مرا نشانه بگیر و روی دایره ای میان دو سینه ی نابرجسته ی مردانه ام شلیک کن. دلم برایت مثل یک خر ِ دَم ِ بخت است و هی شلیک می کند و پایش را به بهانه ی جفتک مثلاً هی می کوبد به این دنده های نابخرد و سخت آزموده.

همین دیروز بود که دلم برایت تنگ شد و رفتم گوشه ی اتاق و ساز را برداشتم و فشردم روی سینه ام که مثلا عارف شوم . دیدم صدای قابلمه می دهد از بس که چند روزیست سراغی نگرفته ام از بخت ِ بیچاره اش و سیمهایش بوی چربی آشپزخانه گرفته اند ایضاً. سیمهایش را با الکل و پنبه شستم و زیر لب گفتم: بعید نیست که تا بوی الکل به مشامش برسد مست شود و تشتم فتاد از بامتان سر دهد برایم. احمقانه بود که نمی دانستم این سیمهای زیادی فلز، سازگاری چندانی با بوی الکل و مستی ندارند و این بوی تو است و نام مدام تو که باید. دروغ چرا، شصت هزار ریال پول رایج مملکت سلفیدم و تمام سیمهایش را که عوض کردم، تازه صدای تو می دهد این ناقلا هم.

+ 87/06/03 لارسپیوا ******

وقتی ثانیه ها عاشق می شوند

تو که نبودی این ساعت ِ دیواری خانه مان هم آرامتر می چرخید عقربه هاشان و ثانیه ها غمگین، غلط نکنم ثانیه ها هم عاشق تو شده اند نینا! و اینچنین باشد که من و تو دست در دست هم و در دست ثانیه ها روی منحنی زمان به روبرو برویم و روبرو از ما بیاید و سوی ثانیه ها برود و کلاً یک رفت و آمد عجیبی باشد و جهت زیاد مهم نیست، حالا تو خواستی از قفا بیا. فقط بیا.

سالهاست که بر بلندای خود ایستاده ام و تو را می نگرم و فکر می کردم چه سخت باشد شاید، اگر بر بلندای تو بایستم و خودم را نظاره کنم والله!! که فکر می کردم شاید اگر تو بیایی عریضه خالی نباشد و باشد که طویل ترین عرایضم را که بر دیواره های قلبم که نه دروغ است، بر پوسته ی ذهنم عجیب فشار می آورد را برای تو.

و من هنوز برای یافتن حایلی که دیواره ی قلبم را از پوسته ی ذهنم جدا بسازد دست و پا می زنم، باشد که رستگار شوید. (ر.ک: شوید باقالی با مرغ) که تضاد نور زرد و سطح سیاه یک تشابه است فقط!

+ 87/06/01 لارسپیوا ******