تبليغاتX
s خوابهاي يِک ديوانه دَر جَهان ِ مُسَطَّح

 

روی بازوهایم پر عقاب و روی شانه ام تصویری از دو مار نر و ماده در آستانه ی فصل جفت گیری و روی پیشانیم تصویری از پروانه ای باردار و بالاتر از ناف تصویری از یک خورشید ِ زیادی درخشان و روی زانوهایم عکسی از دستگاه سجده شمار چینی و روی لاله گوشم شعری از تو حک می کنم و کف پایم عکسی از راه ابریشم که هی تلاش می کند به سوی تو راهی، جاده ای، کوچه باغی یا شاهراهی ترانه کند. نمای داخلیم را با یاد تو تزیین می کنم. روی دیواره ی قلبم حرف اول نام تو، روی پوست چربی گرفته ی رگهایم تصویری از چشم تو وقتی می خواهد و نمی تواند گریه. و روی نایژه های معصوم صدایی از نفس تو را که وقتی از دیواری بالا می رود و نفس می زند. زیر بغلم را اما مام خواهم زد نگران نباش.

تمام که می شوم از این همه حکاکی که مرا به نیم ارزن نمی خرند در بازار مصر را با کوزه ای که عکس تو و تنها تو بر آن حک شده باشد معاوضه می کنم و مصالحه می کنم و زیادی معاشقه می کنم. چه آبی باید باشد.

 

+ 87/05/30 لارسپیوا ******

 

آخرین باده ی این جام تهی را بدجوری سرکشیدند عرفا

 

تو بیا: 

 

آخرین جامه ی این باد تهی را تو بپوش

 

می دانی؟ آدمها ریشه ندارند را خوب گفت شازده کوچولو به همین خاطر است که هی از این شاخه به آن شاخه می پرند و بهم می رسند آدمها و کوه به کوه نمی رسد و نمی شود و نمی دهد حتی ولی جایی از کوهی که سنگی خزه ای صدایی نپیچده مانده باشد منم.

تو مرا درآغوش باد رها کن و من تو را در بستر یاد و مهمتر آنکه ما در بستر زمانیم جداً و عجیب تر آنکه عجیب در بستر زمان به موازات هم و کمی آنطرفتر که دلم برای موبیوس قلبت تنگ می شود هی. که بپیچد و بسوزد. که بپیچد و بی سوراخ و بی هیچ نخ و سوزنی از سینه ی من در قلب من یک ناگهان بسازد.

آها این شد.

در قلب من یک "ناگهان" بساز دوست! ومن هم قول می دهم اسمت را روی تمام جداول خیابان بنویسم و توی جدول مندلیف هم حتی، اگر خواب ربوده باشد لاووازیه پیر و کیمیای مس را و صدا نکن مرا که صدای تو عجیب است و من از صدای عجیب می پرم از خواب و یکراست می روم در آغوش ِ باد؛ بی جامه بی پرده بی پنجره، همین حالا بیا و آخرین جامه ی این باد تهی را تو بپوش.

و اما تو ای عارف!

و اما من, عارفی که مش تقی را می شناسد و دوستانش را حتی و یکراست از در دانشکده می آمد بیرون و کمی شبیه ِ یکراست می رفت و کتاب می خرید که ذن باشد که بسیار عرفان باشد و هل دهد مرا در راستای مختصات عمودی به آن بالا که بیاید و بشود و برود و بخواند و بکند و در کمتر از سی روز روحش را دور دنیا در 80 روز بکند و دور خود در 32 سال هم نشد بیا. یکراست می روم و دو راست بر می گردم از آن بالا و اگر شانس بیاورد آدمی که جهت برگشتش عوض نشود و جایی شبیه مغز صدا ندهد و آدمها که از قضا ریشه ندارند نفهمند مغز هم چیز خوبی بوده و من از سقوط آزاد در هراسم هورا. تمام کتابها بوی کاغذ کودکی می دهند و هیچ کس لای هیچ کتابی به من قول اتصال صد در صد نداده بود به آن بالا و به تو هم نخواهد داد. فروختیم و همین دیروز بود که آقای دستفروش که می نشیند در راستای میدان انقلاب به فردوسی، آمد و تمام کتابخانه مان را یکجا خرید به قیمت 10 شل ویسکی 43 درصد و گفت: مهندس! کافکا می خوانی. کمیاب شده اینروزها. خوب فروش دارد. تمام دختران به روز و پسرهای به روز دنبال این کتابهایند اینروزها و تو بروزی. من خودم را بروز داده بودم و راه دیگری نبود. من با خرید 10 شل ویسکی به روز می شدم اگر بُروزم را به رویت می پاشیدم دوست!

مرا به خیابان ببر دوست! و همچنان که در قلب من رسوخ می کنی و بی صدا در دیواره های قلبم یک "ناگهان ِ عجیب" می بافی مرا به دار قالی برسان و به یک دستفروش متعهد که نشاشیده باشد داخل قوطی فلزی و با اسانس توت فرنگی و دیازپام به جای اتصال 215 از 500 به خوردمان بدهد. مرا به باد برسان و به یک شل ودکای تلخ که صعود 43 درصدی مرا روی محور عمودی مختصات تضمین کند. مرا به ضمانت خود به خیابان بسپار دیوانه ی من. من هنوز فرق دستفروش متعهد و غیر متعهد را نمی دانم با این عینکهای دودیشان که عینک هم نزنند اعتراف می کنم که تو هنوز زیباترینی رفیق!

مرا ملعبه کن و روی تنم بتاز و چوگان کن و گوی شو و در سوراخ تنم به من رحم کن. شاعرانه بردهایت را روی قلبم حک کن و به ازای هر گوی که در من فرو می رود از من ترانه شو که من عاشق ِ ناگهان عجیب توام که از بام در آیی و روی نعش من با ستاره ها شطرنج بازی کن و با معشوق رمانتیک بازی کنی و حتی روی نعش به پشت خوابیده ی من با سلولهای زخمی ام دکتر بازی.

به من اعتماد کن رفیق! و خاطراتت را قاطی نکن. من فیلتر شده ترین آبگوشت جهانم متاسفانه. نخودها یک طرف سالم بی گوشتکوب. و گوشت ها به ردیف چیده برای گربه هایی که کودکی مرا با یک کلمه ی مصوت روی قلب تو. و آبهایش روان در جوبی، رودی، خاطره ای و مغازه ای در بامداد روزی که سریعتر از آنچه فکرش را بکنی عید می شود و دوباره تو به من سبزه کن و هی مرا با من مختلط کن وبه جان دوست و به جان دوستدارانت و به جان هرچه کوه که ریشه دارد ویکجا می ماند و هی از این شاخه نمی پرد به آن شاخه و هی خانه ات آباد رفیق!

یک قوطی سرریز رنگ آورده ام با همان رنگ که می خواستی و هی می گفتی دل آدم شاد می شود و از جایی از بدنش بهشت می زند بیرون و به خیابان می روم و روی تمام جداول "مندلیف بازی" می کنم. تو هم اگر توانستی مرا به خیابان ببر دوست! و همچنان که در قلب من رسوخ می کنی و بی صدا در دیواره های قلبم یک "ناگهان ِ عجیب" می بافی مرا به دار قالی برسان و به یک دستفروش متعهد که نشاشیده باشد داخل قوطی فلزی ...

+ 87/05/26 لارسپیوا ******

شرط دوم آنست که یار شیرین را عشوه باشد و جمالش را غمزه مساوی و در خلاف جهت، چه سیب از آن بالا بیفتد یا نیفتد. و قانون سوم آنکه تا زیر چشمم ورم نکرده بود و کبود نشده بود فکر می کردم این زنبور عسل که بی هدف می چرخد در آشپزخانه ی خانه مان به دنبال مادرش می گردد. من از کارگردانهای ژاپنی شاکی هستم و از لقمان حکیم هم که مگر رسم ادب آموختن راه دیگری نداشت که اینگونه؟

وآن چیست که خامُش است و از خامشان و لیکن چنین کِشان کُشان. که یا بکَش و یا بکُش. در گیجی مفرط گریبان ِ جان ِ ما بگرفته گوش ِ ما و بشوریده هوش ِ ما. تو اگر آبده صد کوزه ای و ساقیّ ِ باهُشان چرا از طریقت آرام ِ بی هُشان دخول می کنی و از تیغ ِ سرکشان؟ که مقصود ِ تامّ ِ ساکنان، روءیت تو و منظور کلّ ِ ناطقان، هی هی نام تو. سرپنجه برافروز و دلم را به دست گیر.

شرط پنجم آن باشد که در جان منی چه آونگ باشد یا نباشد.

پ.ن۱: چرا نمی‌فهمی؟ چاره‌ای غیر این نداشتن.

+ 87/05/17 لارسپیوا ******

مورچه ی سرباز به سرعت دوید پیش فرمانده گروهان و گفت: قربان! مقر ما لو رفته. دروازه ی لانه مان مسدود شده و یک شماره ی بزرگ ۴۲ داخل یک دایره روی سوراخ لانه گذاشته اند. فرمانده لبخندی زد و گفت: باز هم این حاج منصور آمد با خدایش راز و نیاز کند و حواسش به ما نبود. شانس آوردیم حاجی خانوم مسافرت هستند با آن کفش پاشنه بلندش و گرنه الان راز و نیازش تو حلقوم ما بود. برو بخواب سرباز.

 

+ 87/05/15 لارسپیوا ******

خط عمودی از آتش روی خطوط مورب باد و خاک افق تر از همیشه به آغوش می کشد تمام جهت را. من از لفظ ثانیه هایی که شاید یک دقیقه قبل تر خنده بود و فراموشی به باد و خاطری از یاد که پناه است و آه.  فصل دوم، کاه.

محمّد عزیز!!!

خبر را شنیدیم و نفهمیدیم بادی که در یاد است چه سان خاک را به عبارات ملفوظ پیوند می زند. دهل بود و سیم تنیده بر روح که آواز اگر شادی نباشد چه باشد؟ و غربت این خاک که روزی نه من، نه تو، نه اینهمه کلمه در آغوش یاد. هرچه باداباد. من از کلماتی که غم می آورد و از عباراتی که گیج می کند و از الفاظی که لفظ عام است و من نفهمیدم چیست، دورم رفیق. شانه هایم برای تو. چشمهایت برای من. هنوز در آغوش من، آن سازی که یک شب پیشتر گفتی و هنوز در صدایم همان نعره که پیشتر. من از جهات معکوس خاک را به عبارات مستقیم هدایت می کنم. تو در مسیر ِ سلامت برای تمام آنانکه شانه هایشان برای تو و چشمانت در قبال.

برایت صبر می خواهم و درک این محبتهایی که قلبهای شکافته از چند سرزمین هر روز به سویت روانه می سازند. آرام گیر برادر.

پ.ن۱: غمگین نباش و اگر چاره ای جز این نیست ما را شریک کن در غم فقدان یک عزیز.

+ 87/05/13 لارسپیوا

 

در منحنی زلف ِ تو آشفته ترینیم

 

 

و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از هر منحنی. صعودها تا لب بام و بوسه بر آسمان و حرکت های افقی نیازمند زمین و تقابل آدمیان و چه سخت.

 

هميشه یک جای عشق خراب است و خرابات مغان تنها یک بهانه هست برای سودای نارنجی رنگ تو که وقت غروب دست ها در دست هم و لذتی که گردش خون بی‌محابا هی پمپاژ می‌کند به قلب و شادمانی. ایراد نه از زبور داوود است و نه از انجیل عیسی. انتگرال سطح زیر منحنی‌اش یک‌جورهایی لنگ می‌زند. باید خطی‌تر از این می‌بود لااقل یا اگر اینقدر انحنا دارد مولفه‌ی افقی‌اش را حذف می‌کردند این همه رسول دانا که کتاب آوردند و زمین را آباد کردند. این وسط خرابات مغان تنها یک بهانه بود برای چاپ کتابهای آنچنانی و اشعار اینچنینی. من هم اکنون 999 دست دارم همه از جنس همان که قبلا برایت تعریف کرده بودم. یک دست به ما روانه کن تا عندلیبت شوم. هزار دستانت شوم. آشفته‌تر از این که بایدت شوم. اصلا این خرابات مغان اگر واقعاً نور خدا دارد چرا مسقفش نمی کنند و باطری‌خورشیدی کار نمی‌گذارند اینهمه عارف بیکار که انرژی خدا را ذخیره کنند و پایپینگ کنند داخل محوطه خرابات مغان و همه بیایند و زبور بخوانند و تمرکز کنند در سکوت و سکه هوا کنند و چوب بومادران بشکنند و اعتدال بهاری و پاییزی را به مساوات بین آدمیان تقسیم کنند تا اینهمه مردم شب یلدا فخر ِ زمان را نخورند و باد نکنند و نفخ ننمایند.

 

وقتی می‌گویم یک جای عشق خراب است همین‌هاست دیگر سانتیاگو!. و گرنه فکر کرده‌ای ما بعد از سی و دو سال و اندی با عشق دشمنی داریم خواهر! اینهمه چاه برای چه بوده‌است اینهمه سال. تاریخ از ریشه چهارتا چهارتا گل می‌خورد. دفاع آنچنانی ندارد. زلیخا اگر بدشانس بود و به جای یوسف، شیر از چاه می‌آمد بیرون و به تمام خرگوشهای جهان می‌گفت که من تصویر آن شیر دروغین نیستم و زلیخا را می‌بلعید که اینهمه خریدار نداشت.

 

تصویر تو دقیقاً در روحم می‌زند و موسیقی کلام تو دقیقاً به سیستم مهندسی سمپاتیک پرده‌ی صماخم می‌زند و من روی زمین ولو می‌شوم و خواب سالهای دور را می‌بینم که زنی از من بیرون می‌آید هی و تمام سمبلهای آشنای عشق را در حوالی ناف ِ من حک می‌کند و هی مدادش نمی‌نویسد و او نوک مدادش را تف‌مالی می‌کند و نقشی از گوزنهای بی‌شاخ و اسب تک شاخ روی سینه‌ی من می‌کشد که یعنی نطفه‌ی عشقی که شوخی‌شوخی در سینه‌ی من کاشته ای دارد درخت می‌شود و ریشه دوانده در تمام ِ من و ساقه‌ای به هم زده به کلفتی ِ تاریخ و برگهایش دارد دهمین سال را می‌ریزد. میوه‌هایش همه تو. اینگونه که می‌گویی یاد سیاوش می‌افتم  که درخت تاک دارد و روی سینه‌اش هر ننه‌قمری عشق می‌شود و می‌رود آن بالا و آسمان را می‌بوسد و می‌پوسد که می‌گوید نمی‌پوسد و می‌گفت میوه‌هایش قسمت هر خم و نا‌خمی می‌شود. این میوه همان مولفه‌ی افقی است سانتیاگو. تقابل زمین با زمین. تقابل ِ تن با آدمیان.

 

کاش منحنی دوست داشتن‌ات فقط مو‌لفه‌ی عرضی داشت. کاش فقط مثل خیال تو که نامحدود است و این جهت و آن جهت نمی‌شناسد و سر می‌کشد و می‌رود آن بالا بود سانتیاگو! حالا بیا و از نزدیکترن سلول ِ معصوم در من رخنه کن. مرا باز کن و روی نعش باز شده‌ی من شطرنج بازی کن و روی لوزه‌المعده‌ام چهارنعل بتاز رفیق.

 

همیشه در یونان باستان دعوا بر سر تو بوده. در صفحات میانی دیوان حافظ هم صحبت از تو بوده. شمس که سرتاسر تو بوده. دربار قاجار جور دیگری از تو رایج بوده. دیوارهای عجایب، همه تصویر تو بوده. خانه‌های زیر درخت و درخت های محوطه‌ی خانه و جنگلهای گم، به سوی تو بوده. و تاریخ اگر کمی باهوش‌تر بود اینسان نبوده شهر من اینسان که هست.

 

با یاد تو کمر به کمر شده‌ام. دست در گردن که می اندازم سوت می‌زند این داور ناکس که خطاست. همه‌ش تقصیر قوانین جدید فیلاست. بلد نیستند صحنه‌ها را به دقت سوت بزنند. باید بیشتر از اینها دوره ببینند. حداقل داوری را باید یک مدت جمع کنند. تو نترس هرکی به هرکی نمی ‌شود. اگر می‌شد که اینهمه تاریخ تکرار نمی‌شد و همیشه همه‌جا نام ِ تو بوده. من در دایره‌ی نام تو هی چرخ می‌خورم و روی شش‌ضلعی‌های منتظم حروف نام تو را امتحان‌ می‌کنم که ببینم اگر ترکیب اسم تو با عشق جور در می‌آید در جنگلهای آفریقا در آغوشت بکشم.

 

جوانتر که بودم رفیقی داشتم که خیلی وقت است بی‌خبرم که کجاست و چه‌ می‌کند. آدم عجیبی بود. نه عارف بود و نه فیلسوف. کتاب نخوانده بود آنچنان. آرام بود و کم حرف. نوشابه نمی‌خورد و به تخم‌مرغ به هر شکل ممکن از املت و نیمرو بگیر تا آب‌پز حساسیت داشت. به زنان زیبا علاقه‌ی خاصی داشت. در زلزله‌ی ازمیت ترکیه آنجا بود و زنده. در حمله‌ی مسلحانه به فروشگاه‌ زنجیره‌ای استانبول تیر به بغلدستی‌ش خورده بود. ایتالیا و کرواسی را قاچاقی رفته بود ساعتها در آب و شلوار تا زانو بالا کشیده. در جنگهای داخلی آلبانی زیر رگبار گلوله بود و زنده. سر از دریای مدیترانه و قبرس و دعوای قماربازان نیکوزیایی و کشتی در آورده بود و از جنوب ترکیه از شهر "وان" برگشته بود و چهار سال طول کشیده بود. آدم خوش تعریفی بود و لاف نبود و وسط حرفهایش هی می‌گفت: جون محمدرضا نمی‌دونی چه صحنه‌ای بود. می‌‌گفتم: تو آدم عجیبی هستی علیرضا. می‌گفت: یعنی چه؟. می‌گفتم هیچی ادامه بده. از دختران رومانیایی می‌گفت که از شانزده سالگی مجوز کار دارند و از همخوابی‌هایش. هیچ وقت نمی‌دانست عشق یعنی چه و فقط گاه گاهی از حسهایی که از هم‌خوابی‌اش با یک دختر قبرسی داشت و می‌گفت: آرزو داشتم آن شب یا تمام نشود و یا صبح چشم باز نکنم. می‌گفت: مرگ همین است دیگر. نه محمدرضا؟ می‌خندیدم و می‌ترسیدم. نمی دانستم. می‌گفتم تو رفیق فابریک پائولوکوئیلو هستی علیرضا. می توانی یک شبه متن آخرین کتابش باشی و باز می‌ گفت: یعنی چه؟ عارف بود و مجهول. عاقل بود و معلوم.

 

دلم خرابات مغان می خواهد و نور خدا و شیرهای غرنده‌ی آفریقای جنوبی و یک پیاله از انگور فاسد که چند شب مانده و یادمان رفته بنویسیم: لطفاً نی را از اینجا وارد کنید. شاید رفتم ژوهانسبورگ. می گویند بازار کارش خوب است این روزها. شاید هم رفتم سواحل برزیل برای دکتربازی. من برای تو یک دعوتنامه‌ی تاریخ گذشته می‌فرستم. تو اگر مست شدی، یک یک. تو هم بیا.

 

پ.ن۱: تو هم بیا و دستم را بگیر

پ.ن۲: خانه دوست کجاست؟

+ 87/05/12 لارسپیوا ******

در بزرگترین بازار سرپوشیده ی جهان که دستم را رها می کرد گم می شدم، می دویدم به سمتی نامعلوم و علی آقا که باطری خارجی می فروخت و کش شلوار و سنجاق قفلی، می خندید و صدایم می کرد: کوچولو!، بیا بابات اینجاس. جایی که سر یک علاالدینی قدیمی، که روی آجری داغ، دیزی قل قل می کرد، پدر سر ِ قیمت تیله های شیشه ای چونه می زد: آقای صادقی!، ما درسته دیردیر میایی م خرید ولی عمده می خریم. هوامونو داشته باش. دستم را که می گذاشتم در دستانش، تازه پیدا می شدم لارس! امروز شنیدم این بازار به ثبت جهانی رسیده، خیلی خوشحال شدم. دیگر هر ننه قمری دست تو آجرهای بی زبان این بازار نمی برد بیخود. دستی هست که اگر بازار بگذارد توی دستانش گم نمی شود لارس! اما دیروز گفتمت: دراین خیابانهای کوچک و سرباز دست که در دستانت می گذارم،تازه اول ِ گم شدنم می شود لارس! مرا گم کن. توی این شهر بزرگ مرا به ثبت جهانی برسان. من تنورم. برای بابا نان ببر.

پ.ن۱: دلم گرفته. دلم عجیب گرفته. 

+ 87/05/06 لارسپیوا ******

یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید می رسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایه بان یک درب ناشناس و خدا خدا می کردیم کسی نیاید بیرون و اگر می آید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شده اند. هنوز فکر می کنم آن خیس ترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر. 

و یادت هست که تو خندیدی و من گفتم تا حالا اینچنین شاد نبوده ام رفیق و تو برگشتی و گفتی آن روز هم همین را می گفتی لارسپیوا! و من خندیدم و گفتم: خب! این می تونه نشونه ی پیشرفت باشه دخترکم! هنوز فکر می کنم آن شادترین روز زندگیم بوده و از آن روز هنوز خیس نبوده لبانم با طعم باران. روی میز خالی از دست تو باران هم سفره نمی شود برگرد. 

و یادت هست که گفتم: تک تک این سلولها اگر عاشق سلولهای مشابه شوند در تن تو، چقدر زمان داریم که یک تناظر یک به یک از من تا تو بسازیم و تو خندیدی و گفتی: سلولها هر روز در بدن ما عوض می شوند و می میرند و زنده می شوند و من قبول کردم و گفتم هر چی شما بگید خانوم دکتر! وگفتم: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید و سماوات مال شما. تو خندیدی و باران آمد و سفره نشد باز روی این میزی که وای وای.

+ 87/05/02 لارسپیوا ******