تبليغاتX
s خوابهايِ يِک ديوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

به من هجوم کن و از چند ناحیه ی دلخواه به من تهاجم کن. تو برای خودت یک لشکری رفیق! به من هماهنگ کن و ریشه ی مرا بنیان کن. مرا تاراج شو و از هر عقابی که ز سر سنگ به هوا خواستن را برای من توانستن بیاور و یک سوراخ که از آن به آنطرف ِ جهان بنگرم. مرا یورش کن رفیق! و سوراخ و فانوس هم نیاور. به من هجوم شو. و ناگهان شو. به من متهاجم کن. به من کلمه کن و از من کلمه کن و به من کلمه شو و کلمه جدا بود و جدا متفرق بود. به من فرق کن و یک مفترق ِ بزرگ کن. مرا شانه به سر کن و شانه ی مرا به سر کن و روی قالی سلیمان از کشمیر تا من از من گذر کن. به من یورش ببین و از من تمام هجومها را تن تننم. به حریم من تجاوز نرو. به من هجوم کن. مرا فعل کن و یک کلمه که جدا نشود امکاناً. به من رحم كن و ترحم را هفت بار دور اين تن فرسوده بچرخان و از من هجوم كن. مي داني لحظه هايي كه روي نيمكت هايي كه دست هاي من تا دستهاي تو يك نقشه جغرافياست يعني چند؟ به من يك شاهراه كن و از اسبهايي كه روي تن فرسوده ي من مي تازند به من چوب كن و يك نيمكت از چوب بلوط كه اگر جاي كسي خاليست به من نيكاراگوئه كن رفيق و يك شيپور بزرگ كه هر كه در آن بدمد ناگهان هجوم ِ تو بر من بنياد شود از ريشه تا تو. به من هجوم نياور رفيق. به من هجوم كن و يك مرباي آلبالول از چند ناحيه. 

+ 87/04/30 لارسپیوا ******

امروز ۲۸ تیر معادل ۱۲۱مین روز سال

یکسال از فعالیت دیوانه گذشت


۱۳۷۹/۳/۲۵

دیوانه

دیوانه

          برایش فرقی ندارد

                                    که ساعت هشت صبح باشد یا هشت و بیست دقیقه ی بعد از ظهر

 

دیوانه

         برایش فرقی ندارد

                                  که شربت انار بخورد یا از سوراخهای آسمان باران بمکد

 

دیوانه

            آزاد است

                              که گلهای شیپوری را یونجه بنامد و شبدر را گل گاو زبان

 

دیوانه

          همیشه

                       روزنامه را تراکتور بزرگی می بیند

                                                                     که نخلستانهای بصره را درو می کند

 

دیوانه

           هیچ وقت نفهمید

                                        که از قندهار تا سائوپائولو چند ساعت راه است

 

دیوانه ء سر کوچه ء ما

                         هر وقت مرضیه را می بیند از او می پرسد:

                                                         می بخشید آقا ساعت چند است؟

 

همه ء مردم قوری را با چای می شناسند

 

دیوانه سر ِ ساعت هشت و بیست دقیقه ء بعد از ظهر

                                        روی نقشه ء جغرافیایی پاره ای صبحانه می خورد:

                                                                                                      نان و کره و آدیس آبابا

 

دیوانه با قلم مو

                      روی یک پارچه ء سفید خمیازه می کشد

                                                              مرضیه می گوید:

                                                                  او قادر است تمام لک لک ها را داخل قوری زندانی کند

                                                                                                                                        و بعد ...

 تبریز - خرداد ۱۳۷۹

پ.ن۱: این دیوانه رو خیلی دوس دارم و جهان مسطحی که روی یک نقشه ی جغرافیایی تمام شهرها از ته لیوان چایی دیوانه قابل ادراک هست رو هم دوس دارم و این لک لک ها رو هم خیلی دوس دارم و این مرضیه را هم که می داند ساعت چند است خیلی دوس دارم.

 

+ 87/04/28 لارسپیوا ******

برخیز و پیاله را ساز کن و پیش من آ

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی گم شویم، اگر جمله ی عارفانه نباشد،عاشقانه که هست.

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی گم شویم و زمستان اگر باشد که تمام درختان شبیه، چه فرق می کند که زیر درخت هلو هم باشد، به نیّت درخت گلابی بوسه ای از تو می گیرم و باقی فانی، که هیچ حسابگری تو را نخواهد پرسید که چه حالت رفت و کدامین درخت بود که کاهم و کهربایی ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی و آنجا برایت خواهم گفت که هیهات از عروض و قافیه که وزن نمی دانم و در بی وزنی بیا و گونه ی ما را غرق صداهایی کن با تلفّظ حرف هفتم و من صورت تو را خیس از اشکهایی کنم که داد می زدم ای وسیع!

 

بیا و یک بار هم شده من و تو و تمام خلایق ِ صاف که از صفوف معاشقه بر می گشتند به همدیگر بگوییم که مثلاً چه می شود و که می رود و اینهمه آسمان که کم می آورند دست های برافراشته را، که عجیب حافظه ای باید داشته باشد مدبّر السُبحان، که فراموش نکرده باشد که مثلاً در آن هوای بارانی نهصد سال پیش چه دعایی می کرده راهبان نیم سفید پوشیده در حوالی صبح؟

 

بیا که کاهم و کاه می ربایی شنیده ام، که حقیقت باشد اگر، تمام قوانین الکتروکهربا را به زیر سوال خواهی برد که اندام مگر چه باشد که این کاهی باشد و آن کهربا که در صورت خلق همه از کربن باشد و هفتاد وپنج از صد، آب، و مابقی آهن و منیزیم و در معدود خلایقی اندکی فسفر در ریزهای خاکستری پنهان که پدید هم زیر سوال می رود از وجود تو ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و زیر هر درختی که دلت می خواهد گم شویم و گم شویم در آنکه گم شده بود یکبار و گم شدن در گم شدنی باشد و تو را مثالهای دروس فلسفه و عرفان برای نوباوگانی که می گویند: گم شدن در گم شدن دین من است....نیستی در هست آیین من است که چه ایرادی دارد مثلاً این درس یکی از دروس چهار واحدی دانشگاه سوربن فرانسه باشد و چنین تدریس شود که "یکی از بزرگان با یکی دیگر از بزرگان در زیر درختی که در آن هوای برفی که معلوم نبود درخت گلابی بود یا سیب، گم شدند و در گم شدن گم شدند" و این را همه حفظ کنند و بروند بیست بگیرند و عارف شوند و کتاب بنویسند و جایزه نوبل بگیرند.

 

بیا و دستم را بگیر وبرویم زیر هر درختی که دلت می خواهد گم شویم و قسم به ذات اقدست که برای من فرق ندارد که ابن خلدون بنویسد که مثلاً آن درخت، درخت نارگیل بوده است و در روایت ها آمده است که میمونی روی هر دو عاشق بی ادبی کرده است و بیاید و حتی بنویسد که در روایت ها آمده است که آن درخت گوجه فرنگی بوده است و شیری در آن بادیه خفته و چون آهنگ عشق می شنود، خر ِ خرگوش می شود و چاه را با کاه به تشابه گرفته غرق کهربای قدرت می شود. من از کتابهای تاریخ متنفرم ای وسیع! که یک حادثه را صد روایت باشد، که جنوبی این بنویسد و شمالی آن بنویسد و شرقی این کارَد و غربی آن بدرَوَد که نیم دور بیشتر چرخ بزند در این جهانی که افسون تو افسانه ها می کند با من زیر آن درخت سفید!

 

بیا و دستت را به دست درخت که محال است بتوانم دیدن که داده ای، در دستم بگذار که طاقت شنیدنم نیست که بشنوم که دست درخت گرفته و در من گم شده ای، که ردپای تو را پیدا کردن در این تن کار من نیست که پیر شده ام دیگر ای وسیع، که رحم است و مجال که تو را می خواند که بیا و دست مرا بگیر و در هر آبادی که تو خواهی که نه، در زیر هر درخت که تو خواهی و صاف ِ صاف شده ام که اینم و اینم. و "این بودن" که "اینم"، این است. و اینم بودن را که دیگر دو شاخ سفید هم ندارم که بر سر بگذارم و بگویم اینم ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و تیر و کمان از انبار بردار و به شکار برویم که مرغزار هم خنده سر کند که ای ابلهان شمایان شکار منید و خود بی خبر و چه حسن مزید که شکار ِ غروب شوی و شکار ِ غروب شوم و شکار غروب را که اگر صحبت از می و ساغر و کنار و بوسه و باغ و راغ و قصر حور باشد که دیگر کمان به چه کار آیدت ای وسیع که مدتهاست این عقل را به مزایده گذاشته ایم و کسی خریدارش نیست با قیمت پایه ی صفر!

 

بیا و دستم را بگیر و زیر درختان وحشی باغ بدویم و صبا به گَرد پای تو نمی رسد وا... که توبه شکستیم و از قحط رستیم که سال سال ِ ارزانی است و "دویدن" که مطرب داوود دم هم که آتش در رخت غم بزند فبه المراد و بانگ برداریم هر سرودی که تو خواهی، از "دل ای دل" گرفته تا "پرده ی مشتاقی" که این جان خرِ کوی یار است و خر ِ کوی یار را بهانه ای نه، سودی نه، زیانی نه، ای وسیع که لبیک و لبیک و صد بلی که ساقی جانان تو به یک پیمانه کار ما را بسازد.

 

بیا و زیر درخت نارون که کلاغ دارد وسیصد سال است که صدای قار دارد و برکه ای که صدای قور، لیوان به لیوان بر زنیم و جان تنیم و هر چه را که "یک" هست" دو" ببینیم از سر مستی و گیجی چشم، و پیمانه بشکنیم و هرچه را که "دو" می نماید "یک" ببینیم و زیر و بم سراییم که جغد هم که باشد به این ویرانه، لک لک  می شود از صفای حنجره ات و صد دور طواف می کند خانه ی وسیع را و عذاب وجدان نمی گیری خطاب کرده ای حاجی لک لک. تک تک. اول تو و باز هم اول تو که شیوه ی مستان اینست و خود نبینند که آنکه گفت اول "من" "تو"یی ندارد و آنکه "تو"یی ندارد درخت گلابی که سهل است صد جنگل از درختان انجیر وحشی هم که باشد گم شدن در کار نیست و چه زار!

 

بیا و دستم را بگیر که لنگان می آیمت اگر هوای لنگیدن داری و شوخ می نمایت اگر هوای شنگیدن که هر که را در این حلقه پای افتاد سَر ندارد و سِر نداند که فغان از چهار ستون هم که برخیزد، این تن اگر بشنود خاموش و این جان اگر دم برآورد کور و این گوش اگر غیر حدیث گم شدنت مقالی بجوید خاک بر سرش. آخ

 

بیا و دستم را هر جور که صلاح است در دستت گیر و پیر من شو که من از پیر و میر و شیر بیزارم اما روی تو را اگر بی صرفه بریزد باده را نوش تا نوش گوش ِ پیرم و زار میر که در صلاح خسروان، خُسران به مملکت نباشد و چنان فرض می کنیم که جان ما مُلک تو است و مصلحت در آن دیده ای که برگزیده ای!

 

تو بیا و از قفا بیا و از پیش و پس و از شش جهت که هر جهت که تو خواهی همان جهت می چرخمت ای فاینما تولّوا که شنیده ام آنکه را که از رگ گردن نزدیکتر می نمایدت را هم اگر بتوانی بیاوری و هر سه با هم گم شویم آنوقت چه شیرین می شود قیافه ی سلاطین ریاضی که احمقانه در پی حلّ ِ پارادوکسهای جدیدی هستند که من و تو و گم، در گم، گم شده ایم و بساط، بساط شادی باشد و خوب می دانی خر ِ کویت عاشق اینگونه لاینحل هاست ای وسیع!

 

بیا و قصّه ی عنکبوت را که می گفت می تند و می پرد را برایم بگوی و قصّه ی مار را که می خزد و می گزد و قصّه ی مورچگان را که هفتاد بار از دیوار لیز بالا می رود و سردار می شود و فاتح تمام جنگهایی می شود که مورچگان در آن بی تقصیرند. بیا و هر قصه که می خواهی باز گوی که گفتمت: این تن اگر بشنود خاموش و این جان اگر دم برآورد کور و این گوش اگر غیر حدیث گم شدنت مقالی بجوید خاک بر سرش ای وسیع ای واسع!

 

بیا و مرا بسط بده و وسعت مرا از شمال تا سردی سیبری و از جنوب تا کرانه های تنگ و از شرق تا کشمیر و از غرب تا بغداد به هرچه شاعر و مدعا و اسرار هستی دان نشان بده که به جان هر چه می پرستت تو می توانی و من سراپا گوش و دست بسته و کتف آویخته و شمشیر در غلاف که سینه خواهم شرحه شرحه از فراق. نیم هندی نیم کشمیر و عراق که شرح حال تو با سینه های در آتش هم نمی تواند ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و قند وصلت را که در دندان کُند ِ من از ترشروییت وای وای می کند را در جان من فرو کن و شراب آور که می نوشمت این بار به جان هر چه پیمانه که دوش و پرندوش خر بودم و نفهمیدم که تلخی تو نوش من است و هجر تو برای این یاخته های خاکستری که در مزایده خریدار ندارد مضرّ که این بار گر ننوشمت بر سرم ریز که وای وای!

 

بیا و جان هر چه را دوست داری بیا و جان ِ مرا بیا و جان ِ جان ِ جان ِ مرا بیا و جان ِ هر چه درخت بیا و جان ِ ملائکت اگر نمی آیی فیلممان نکن ای وسیع که برو. و رفتن اگر جفا نیست، چیست؟

+ 87/04/24 لارسپیوا ******

بالا نویس ۱:  به عبارتی اینهمه راه که به تو می رسد را ما جارو کنیم، چند روز طول می کشد به شما برسیم، اگر برف نیاید و به عبارت ساده تراینهمه راه که به تو می رسد را پارو کنیم چند روز؟

 

و امّا بعد:

 

ما، ترتیب‌داده‌شده‌ترین حفره‌های جهان هستیم که از تمام قلّه های نرم چروکیده‌ترین ابزار محبّت، حجیم‌تریم، چه به رنگ کالباسی باشد و چه قهوه‌ای روشن. ما با چشمهای میشی رنگ و به قول دوستان موافق عسلی، به قهوه‌ای پررنگ‌ترین قلّه‌های محبت چشم دوخته بودیم که شاهرگهای حیاتمان را گشاد و گشادتر کند و بعید بود که گرفتار نشویم.

 

ما، گرفتار ِ تو نه! بلکه دچارت شده‌ایم

 

دقیقاً دچارت شده‌ایم چنان که در هیچ قانون ِ "دو دو تا چارتایی" نمی‌گنجد دچارمان و دچار ما تنها دچار جهان است که دو در چار است و هشت است و من ناگزیرم از اینکه بگویم من به شخصه "به شکل ِ هشت در آمده‌ترین" خشتک ِ جهان هستم که از تمام ِحفره‌های مرتب اصیلترم و اصالت ِ من حتی از دچار تو، گرفتار‌تر است، هرچند که اسارت ِ تو از اصالت ِ من دچارتر.

و من به کلمات ِ محترمی که در آغوش ِ تو بر دیوارهای محترم نوشته‌ام احترام می‌گذارم و به کلمات ِ محترمی که در گوش ِ من خوانده‌ای احترام می‌گذارم و به بوسه‌های محترمی که تفسیر کلمات ِ روی دیوار را در گوش من، تلفّظ می‌کرد احترام می‌گذارم و در کمال ِ احترام بوی محبت‌های قهوه‌ای رنگت را سه بار لای سمبوسه های خجالتی می‌پیچم و سمّ گوارای تو با تفسیر کلمات ِ زیر سایه‌بان ِ هشت ِ تو را که انگار به میدان آزادی ِ تهران می ‌ماند را سر‌می‌کشم به امیدی که باد بیاید که  ما را صبا قول ِ مساعد داده‌است که بیاید و گره از زلف ِ تو و گیس ِ تو و جعد ِ نگاهت، بگشاید، برود.

 

من از شیار ِ قرصهای آسپرین که سرماخوردگی‌های ِ کودکی ِ مرا به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کند به سوی شیار ِ بین سینه‌های تو که دست ِ بر قضا، بزرگسالی‌های تو را به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کند، چشمهای ناقلایی روانه می‌کنم که انگار "برفهای آخر اسفند از میان‌ ِ شیار کوههای بلند، آب می‌شوند و جاری می‌شوند و دریا می‌شوند" را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده باشم.

 

من "به دریا سنگ می‌اندازم"های کودکی را که هر که حلقه‌اش بیشتر مَردتر، فراموشم نمی‌شود که نه اثبات موج بود و مولکولهای آب و نه برهان خُلف بر "سنگ که بر باد می‌زنی را حلقه‌ای نه"

باد می‌آید و می‌آید باد، و باد، آب نیست که سنگ بیندازی و حلقه بشماری برای شمارش کروموزومهای مردانگیت که اوّل!

باد می‌آید و می‌آید باد که حلقه کند زلف ِ زنانگیت را و هر که حلقه شمارد و گمراه‌تر شود از بوی زلف ِ تو، اوّل!

باد می‌آید و حلقه می‌کند تمام شامپوهای سان‌سیلک و اسکالا و پنتن را که راست می‌کند رفتار ِ نامتجانس ریشه‌های مجعد ِ زلف تو را که باد، دشمن سشوار است و امان از آقای ادیسون!

 

ما را صبا قول ِ مساعد داده‌است که بیاید و گره از زلف ِ تو و گیس ِ تو و جعد ِ نگاهت، بگشاید، برود. قول ِ باد، باد است و آب نیست که جاری شود و سنگ بیندازی و حلقه بشماری و یقین حاصل شود که آب، آب است.

قول ِ باد، باد است عزیز و من به مساعدترین تعهّدهای باد دل بسته‌ام که بیاید و گره از زلف ِ تو بگشاید و حلقه بشمارم نه از باب ِ اثبات ِ وجود ِ باد، که قول ِ باد، باد است که انگشت که می‌کنی لای آنهمه سیاهی مجعّد، "خون می‌شود دل ِ مرا" را خون می‌کنی که "نه شعرم می‌آید" را آرام می کنی با دلم که منم، فریاد از این تنم.

که فرمود:

به زیر ِ آن درختی رو که او گلهای خر دارد

 

زنجان- فروردین 1387

پ.ن1: اینم سوغات سفر شش روزه

بازگشت کشاورز دم غروب از سر کار از زمینی که در آن طرف "تلخه رود" است و خانه اش در این سمت، به همراه اسب و الاغ خسته‌اش و گذر از آب. با تشکر از مامان ِ یاومورلو که شکارچی این صحنه بود. این صحنه نزدیکیهای روستای ریزعلی خواجوی‌اینا و در هنگام حرکت از شیشه‌ی مسدود ِ قطار گرفته شده، به عبارتی من رقص بلدم، اتاقه یه کم کج بود. البته همه اینا که نوشتم از سر کار بر میگرده حدسیات بودن. و گرنه من چه می دونم از کجا می اومده. خواستم یه کم شولوغش کنم تفسیر عکسو

 

 

+ 87/04/23 لارسپیوا ******

 

هم‌آغوشی مداوم

 

این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبت‌هایی که خلبان‌ خبره‌ی پروازهای بین‌المللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبان‌‌آدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیره‌ای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راه‌اندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبان‌آدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبان‌آدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت می‌داد و نگاههای نگران ِ کمک‌خلبان توماس هم همین مسئله را تایید می‌کرد. عقربه‌های ساعت مسافران و هم‌چنین صفحه‌ی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبان‌آدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبان‌آدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوه‌ی تعقل و غریزه‌ی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافه‌ی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبان‌آدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آماده‌ی پریدن شدند. خلبان‌آدامز فریاد زد: بپر ماریا.

ماریا پرید و دکمه‌ی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرام‌آرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز می‌شد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبان‌آدامز می‌بایست چندکیلومتری آنطرف‌تر افتاده‌باشد ماریا نمی‌دانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنه‌ای که  در آن نزدیکی پرسه می‌زد دقیقا می‌دانست در آن لحظه باید چه کار کند.

پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب می‌گرفت و با حالتی متعجب به سینه‌بندی که لای خارها گیر کرده بود نگاه‌می‌کرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی می‌وزید و بچه‌پلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیس‌می‌زدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند.

این‌هم گفتم که باد ِ شدیدی می‌وزید آن روز.

+ 87/04/23 لارسپیوا ******

بالا نویس۱: ضمن تشکر از "شریک زن دگی" و ضمن پوزش از هیراد و سعید عزیز که اولی به خاطر بیماری پدرشان و دومی به خاطر حضورشان در ایران به گیم دعوت نشده بودند، این دو عزیز را برای شرکت در بازی24 ساعت دعوت می کنم. (-:چه رسمی:-)

بالا نویس۲:  یک نفر واقعن بازی کرد 24 ساعت را و قسم خورد: اگر بدانم که ۲۴ ساعت دیگر حتمن خواهم مرد و هیچ راه دیگری برای زنده بودن ندارم، می‌روم به منطقه‌ی فندقلوی اردبیل و روی دشت‌های همیشه مه‌آلودِ پر از گل‌های ریز سفید و زردش دراز می‌کشم تا بمیرم. این کار را خدایی می‌کنم.

من یک داستان نویس نیستم

عصر بود.

 ماه پشت ابر بود.

 مهتاب در خانه‌ی همسایه بود.

مرد خواب بود.

مرد از خواب بیدار شد و دستهایش را که بوی گریس و روغن‌زیتون و کرم SVR50 می‌داد با آب و صابون شست و یک راست به سمت یخچال رفت. چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد. مرد به سراغ انباری رفت و آخرین کاسه‌ی گندم رو برداشت و به سمت حیاط راه افتاد.

مرد عاشق بود.

مرد ِ عاشق، گرسنه بود.

مرد ِ عاشق، خر بود.

ولی خرها هم می‌دانند که گرسنگی یعنی چه. حتی خرهای عاشق.

مرد، عاشق ِ "مهتاب" دختر بالغ همسایه شده بود.

ولی مرد هنوز گرسنه بود و این یعنی حتی یک نخ سیگار هم نمی‌چسبد فعلاً.

مرد کاسه‌ی گندم را گوشه‌ی حیاط گذاشت. تفنگ بادی پدر را با وسواس تمام گریسکاری کرد

و آن را به سمت ِ کاسه‌ی گندم نشانه رفت.

 به آشپزخانه برگشت و جوجه‌گردان ِ اجاق‌گاز را با روغن‌زیتون چرب کرد و ضبط صوت را روشن کرد.

داخل جعبه‌ی نوار کاست دنبال نوار می‌گشت. با عصبانیت راه افتاد. در را کوبید و به سمت خانه‌ی مهتاب راه افتاد.

مهتاب به صدای کوبیده‌شدن در لب پنجره آمد و مرد را دید که شتابان به سمت خانه می‌آید. با عجله دوید به سمت میزآرایش و نوک سینه‌هایش را با کرم SVR50 چرب کرد.

مرد در زد.

مهتاب گفت: غریبه کیستی؟

مرد گفت: چرت و پرت نگو دختر! منم مرد.

مهتاب در را باز کرد.

مرد گفت: سلام مهتاب خانوم

مهتاب گفت: سلام آقای مرد.

مرد گفت: نوار کاست دیشبی رو می‌خواستم.

مهتاب گفت: "قبله‌ی عشق" . همون که میگه : تو قبله‌ی عشقی و من قربونی ِ رو قبله‌تم؟؟؟... می دونسسم از شعرش خوشت اومده. وای چقدر احساس قبله بم دس داد.

مرد گفت: براوو مهتاب. من دیشب فهمیدم چقدر از شعر این ترانه خوشم اومده.

مهتاب یک گلبرگ از گل میخک قرمز روی کاست چسباند و با یک بوسه‌ی اینجوری داد به مرد.

مرد برگشت.

نوار را داخل ضبط صوت گذاشت و صدا در حیاط خانه پیچید : یه کاسه گندم می‌آرم تا کفترات سیر بخورن.

کفترا گول خوردن تا بیان و سیر بخورن.

مرد ماشه را چکاند.

جوجه‌گردان چرخید.

شب بود.

ماه پشت ابر نبود.

مهتاب در اتاق ِ مرد افتاده بود.

مرد بیدار بود.

و صدا در حیاط خلوت خانه پیچیده بود: تو قبله‌ی عشقی و من قربونی رو قبله‌تم.

جوجه‌گردان با دور آرام می‌چرخید و مرد از سر و ته همان کرباس ِ دیشبی بود.

 

پ.ن1: من حق ِ نقد را برای مخاطب و حق ِ فحش دادن به مخاطب از طریق دیوانه را محفوظ می‌دانم.

پ.ن۲: عباس جان سلام. بعد از نوشتن متن آفلاینتو دیدم. در مورد سیر شدن یاکریما که برای مهتابی ترین نوشته بودی... اینم از همون همزمانیا که قبلن صحبت کردیم. چسبید برادر. 

+ 87/04/22 لارسپیوا ******

 

پیچیده نباشیم که پیچیده خراب است

 

 

یک تقسیم بر صفر می‌شود بینهایت، البته در ریاضیات فقط

 

وَ

 

من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب همگنی بینهایت و ضریب همزمانی یک و ضریب ِ اتصال صفر 

 

 

پرده‌های فروهشته بر هر پُشته، و خلقی از درد تو کشته که چه رودیست این شراب ِ سرخ که سینه پر و خالی از نام تو می‌شود و سبو پر و خالی از یاد ِ تو، که سوداسرایی و این شیوه نکوست، دستار چنین می‌کن.

 

خیالی از تو در من حامله‌ی ذهن است برای نافهایی که هرگز بریده نمی‌شوند، تا خیالی از تو در من زاده می‌شود را حکایتی‌ست که هنوز.

خیالی از من در من حامله‌ی تو بود برای حکایت راههای موازی که رفته‌رفته به هم دور می‌شوندها را هنوز.

 

پشت سیم ِ خاردار، بهار

و پشت بهار، سیمای بی‌قرار

و پشت سیمای بی‌قرار، یک‌دستگاه انبر‌ کلاغی هنوز

 

بی‌تعارف من یک‌واحد "هنوز" هستم هنوز.

و "هنوز" یعنی برای "آنچه نیامده‌های پشت بهار" دلخوش کردن ِ بی‌قرار

و بدینترتیب من هنوز یک‌فقره "دلخوش ِ بی‌قرار" هستم خانوم دکتر!

 

من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب همگنی بینهایت و ضریب همزمانی یک، که تو مست شرابی و من خانه بر آب و "بر آب" یعنی من یک دلخوش بی‌قرارم با یک‌دستگاه انبر کلاغی برای گشایشهای موضعی، خراب.

 

بعد از کلی زحمت، و تایید سیصد‌ساله‌های مغرور، من یک نفر کلاغ هستم قار قار.

و مهّم نیست که انبر دارم یا ندارم. که ندارم

پر می‌زنم روی جاده‌هایی که رفته‌رفته به هم دور می‌شوندها را قار قار.

با انگشت اشارت به اشاره های دور در مسیر رود که سبابه‌ی تو عجب سبابه‌ایست خانوم دکتر!

 

سبابه‌هایی برای اثبات ِ اشارت ِ اتصال به کبریای کبیر، سبابه‌هایی برای مسیر ِ "ای متّهم" و سبابه‌هایی برای سوراخ ِ سد که خلقی خانه خراب و خلقی دگر بر آب، فریاد از  پطروس ِ دل‌کباب که فروهشته بود و دل‌کشته.

 

مسطح‌ترین پشته‌های من برای فرود ِ آمپولهای شادمانی مهیا بود و من حامله‌ی درد تو، که از من بالا می‌رفتی و "می‌رفتی بالاها"یت را هنوز راه دارم، که راه به راه و راه از راه و راه در راه ئور می‌شود زیر سایه‌ی کلاغهای ِ هنوز، قار قار.

 

هر رودی که دور می‌شود، نور می‌شود و من هنوز رون ِ مرغ را به چرخش ِ 180 درجه‌ای نور ترجیح می‌دهم دکتر! که من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب ِ اتصال ِ صفر.

 

هی گارسون! صورتحساب لطفاً.

 

Infinity

 

شکل الف - یک فقره آقای بی نهایت که فکر می کنه تنهایی به وحدت رسیده

 

 

 

 

شکل ب: دو فقره آقا و خانم بینهایت که فکر می کنن به وحدت رسیده اند

 

 

Internal Knot

 

شکل ج: معلوم نیس چه خبره اینجا. یه چیزی اومده از حلقوم وحدت رد شده

+ 87/04/21 لارسپیوا ******

 

 

 منزل * عزیزم تولدت مبارک.

 اینم هدیه تولدت :این دست استخون نداره با تشکر از سیامک گل

 

*منزل همان بچه هاست.

پ.ن۱: پس میشه از وبلاگ به عنوان کارت تبریک استفاده کرد. پس وبلاگ یک کتاب نیست. ممنون.

 

 

 

+ 87/04/17 لارسپیوا

حکایتی‌ست بشر.

 سرد و ساکن و گرم و روان. آنچنان ساکن ِ روان که تویی.

این روزها دیوار ما کوتاه و هر سنگ که بیندازی از آن بالا بشارتی ست که ما را سرشکسته خواهی دید به گاه آب دادن گلها.

این روزها درخت ما کوتاه و هر دست که بلند کنی برگی از ما چیده و شاخه‌ای از ما شکسته خواهی دید به گاه پیرایش ِ همین حوالی.

این روزها دورتا دور ِ درخت ِ ما جنگل انبوه است و هیچ بنی بشری نیست که ببیند که چه‌گونه بی‌پروا پای درخت ِ ما مثانه ات خلاص.

این روزها دل ِ ما دام خیال است و خیال از ما دور. این روزها هوا گرم است. این روزها ساعتها را هم که یک ساعت هل داده‌اند جلو دردی را دوا نمی‌کند. این روزها هم می‌گذرند. و زمستان هم نیست که بگویم روسیاهی برای زغال.

.

.

.

.این روزها دل ِ من یک خواب ِ بلند می‌خواهد که دندان‌درد نداشته باشد و سودای خیال نداشته باشد و لحاف هم نداشته باشد حتی. این روزها کتابهای موفقیت در یک دقیقه و آموزش در بیست و یک روز و  پرواز روح از بدن در سی روز و انتشار روح مرده در فضا در چهل روز و کنکور آزمایشی در پنجاه و دو مرحله و وازکتومی در یک ثانیه هم جواب نمی‌دهد خرگوش! بیا و کشتی ما را از این شط ِ شراب خارج کن که از بوی الکل و عشق شانزده  قدم حالم به هم می خورد شب‌بو!. این‌روزها انگار آنسوی منحنی افتاده باشم آقای اقلیدس!

.

.

.

جسارت است اوس‌کریم. دلمان برف هم می‌خواهد امروز

حکایتی‌ست بشر.

+ 87/04/09 لارسپیوا ******

نه، پروا ندارد پروانه

 

 

 

 

کار ما از ایبوپروفن و آندوسکپی و ارتودنسی و مفنامیک اسید و چسب زخم و بتادین و استامینوفن کدئین گذشته است مهندس! همه‌جایمان تقلبی است و بادکنکی و این اواخر باطری هم خریده ایم برای قلبمان که سرجمع از سیگار بهمن قرمز سوئیسی هم ارزانتر است.

 

قلب را به ده روایت و صد حکایت و هزار بهانه و صدهزاران گل شکفت و یک عدد سنجاق قفلی نقلی سوراخ کردیم. چاله ای به میزان ِ کفایت عمیق با ابعاد موهوم و حوالی قلب را با سیمانی از یاد تو پر کردیم و روی گودال را با ماسه بادی و پلاسمای سفید و مقادیری گلبول ِ فریبنده‌ی قرمز پوشاندیم که "خیال تو " بیاید و بی‌هوا بگذرد و نگذشته از حوالی قلبمان به کمال، پایش سُر بخورد و دهنش سرویس شود که دل ِ من دام خیالت.

 

 

ما از ابعاد ِ خیال ِ تو خبر به کذب و صدق نداریم که پهن است و سترگ یا نحیف و ریزاندام ؟ که برای هر دو حالت چاله‌مان جواب می‌دهد که یا پای‌لنگان خیال از من به سلامت در می‌رود یا خیال از تو تا ابد در دام این دل اسیر می‌شود و چتری از پلاسمای سفید و گلبولهای فریبنده‌ی قرمز هکذا. 

 

گردن از ما چون موی و تیغ از تو چون گرز که هرچه بیشتر می‌زنی این تن طبیب نمی‌خواهد و دروغ نیست که گفته‌اند دل من دام خیالت، گهر دیده نثارت. حالا گیرم که ما گفتیم "دل من قد یه دریا" باید بیایی و سنگ به قلبمان بزنی و بگویی کو موجش؟ که گفته بودمت در مثل جای هیچ مناقشه نیست و گرنه حتی این دختر همسایه‌ی ما که صبحها قالی می‌بافد و شبها اکابر می‌رود هم می‌داند که قلب مشتی گوشت است و رگ و چربی و در شرایط حادتر چند درصدی نیکوتین ِ از خدا بی خبر که کار رفیق ناباب بوده است و مزارع مستعد سرخپوستان. 

 

درد از من و درمان ازتو. مثل آن می ماند که نوشته باشد چلو از شما و جوجه‌کباب از ما. که درد و درمان مکمل است نه حذف یک معلول به دست عامل. که اگر قرار است که درمان بیاید و درد را بشوید و برود که همان درد نباشد بهتر. درمان آن باشد که بیاید به بالین درد و حاشا از درد که من نیستم و درمان دهن گشوده نیم متعجب و نیم سرویس که یعنی حالا چه کنم. ما به درمان می‌گوییم بفرما همین‌جا بشین آقا کاری هم به کار ما نداشته باش که از دوست به یادگار دردی دارم، کآن درد به صد هزار درمان ندهم ولی دزدکی به یه استامینوفن کدئین بدهم. این آخری بین خودمان باشد که روی صداقتتان حساب باز کرده‌ام عجیب، بچه‌ها! 

 

دنبال یک جراح پلاستیکی امین و صادق و با خدا می‌گردم که در موقع بیهوشی سرمان بی‌ناموس‌بازی در نیاورد و زحمت بکشد همه جایمان را از اول عوض بکند که نکند ایراد از جسم است در این شبهایی که دختر همسایه هم که از اکابر بر‌می‌گردد می‌خندد به این شکل و هیبت و قیافه و می‌گوید این شمایل ِ شکمتان نمی‌گذارد قلبتان به وضوح دیده‌ شود از زاویه‌ی دید کفشهای کتانی‌تان. ببخشین آقا شما فوتبالیست نیستین؟

 

اگرم در نگشایی ز ره بام چه حاصل؟

+ 87/04/05 لارسپیوا ******

 

EURO 2008

 

 

شنهای داغ آناتولی 4- کماندار جسور 2

Croatian fans react

Turkish girls - Euro 2008

ساعت از جوزا به سمت سرطان در حرکت بود و نسیم خرداد جای خود را به صبح ِ گرم تابستان می داد. آقای بیلیچ از خط دفاعی ِ مردان ِ عقرب کش جدا شد و روی مرکز مختصات ایستاد و با صدای بلند داد زد: نفس کش!

مردی از شنهای گرم آناتولی دقیقاً از روی نقطه اوج منحنی سهمی y=x*2 لغزید و ایستاد رو در روی حادثه ی متافیزیکی ِ مرکز مختصات و با صدای آرام گفت: با من بودی آقای بیلیچ؟

                                                  

آنان 11 نفر بودند مردانی از جنس شنهای داغ اواسط ژوئن که هر کدام قلبی با هیدرولیک آدمیان و وسعت قاره ی سبز و کوههای از سبلان کوتاهتر ِ آلپ. کوبی کهن از موهای سفید چون برفش جدا شد و روی مختصات مثبت 1 از محورهای عرضی ایستاد و داد زد: نفس کش. زمان از کامل گذشته بود و میهمان نوازان بی قاعده خود را در پله ی بعدی می دیدند بی‌هشداری از مار قرمز که این تورهای زیادی مقاوم هرگز اجازه نمی دهند توپهایی که گل می‌نامندش فیفا در آغوش تماشاگرانی آرام گیرد که برای در آغوش کشیدن شبهای برن کیلومترها راه پیموده اند از شنهای داغ آنادولو تا شبهای پنیری برن.

                                                  

آنان 11 نفر بودند. مردانی از جنس پیراهنی با طعم مصطفی‌کمال و خاطراتی از بلندکردن دستان کره‌ایهای چشم بادامی به نشانه‌ی سوم و چهارم جهان فرقی ندارد در جهانی که قلب یک ملت قلب همان ملت است در سویی دیگر که خاری که فرو می رود در حاکاری بر پای چوپانی و قلبی خونین می‌شود روی شنهای داغ آناتولی و شب، شب ِ پله‌ی بعدی بود برای بروکنر پیر که روزگاری پسوند اسلواک را یدک می‌کشید و حالا چک می‌زند روی صورت ِ هر مختصات نشسته‌ای حتی فیل ِ بزرگ. بروکنر از موهای سفید چون برفش جدا شد و روی مختصات مثبت 4 از محورهای عرضی ایستاد و داد زد: نفس کش! همان مردی از شنهای گرم آناتولی دقیقاً از روی نقطه اوج منحنی سهمی y=x*2  لغزید و ایستاد رو در روی حادثه ی متافیزیکی ِ مرکز مختصات و با صدای آرام گفت: با من بودی آقای بروکنر؟ دکمه‌های پیراهن سفیدش باز بود و زمان از تمام گذشته بود و سوت در دهان ِ داور می‌چرخید. هنوز شب از نیمه نگذشته بود که جمعیتی متعجب از حادثه‌ی متافیزیکی ِ قدمهای مردان آلپ نورد، روی شنهای داغ آناتولی به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

                                                

آنان 11 نفر بودند مردانی از جنس ِ ماه و ستاره و خون، و زمان از تمام هم گذشته بود حتی و ثلث از تمام هم بر تمام افزوده که مردان بیلیچ، مرد پیراهن سفید ِ دکمه گشوده را یک دقیقه به بهت وادار کردند قبل از آنکه مردی با چهارچشم، جمعیتی را روی شنهای داغ آناتولی به رقص واداشت تا مردی بر فراز نقطه‌ی اوج منحنی سهمی‌شکل ِ y=x*2  فریاد بزند نفس کش!

                                       

زمان از عقربه می گذرد و روی همان منحنی که نفسها به دنبال نفس می‌گردند مردی از جنس ماشین ایستاده است. یواخیم لو با سیگار تا نصفه افروخته از پشت پنجره‌ای شیشه‌ای فیزیک را برای نبرد با حوادث متافیزیکی شنهای داغ می‌فرستد.

آقای تریم دست نگهدار! اندیشه نکن! چیزی شبیه ِ پنج از سرطان گذشته، مردان ترک را برای شب رویایی سرزمین موسیقی فرا می‌خواند. حادثه‌ای که فقط میشل پلاتینی می‌فهمد یعنی چه... 

                                     

مطلب مربوط: کژدم بی خاصیت ۲- کماندار جسور ۳

پ.ن۱: خاری که در پای چوپانی در "حاکاری" فرو می رود همان خار در قلبی در آنادولو وارد میشود یک ضرب المثل ترکیه ایست معادل ِ "چو عضوی به درد آورد ....".  "حاکاری" نام شهری در ترکیه.

تصاویری از حاکاری:

 

+ 87/04/02 لارسپیوا ******