تبليغاتX
s خوابهايِ يِک ديوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

من برای

من برای تو یک کروات ِ بنفش رنگ روشن با رگه های خاکستری کنار گذاشته‌ام بانو! 

که هیچ کس، هیچ وقت دیگر از از ابتدای سال تا انحنای حال، حلالت می‌کنم یا نمی‌کنم هم واژه‌ای است بانوی من! 

گریه نمی‌کنم که نمی‌کنم که گفته‌بودمت یکبار که اگر در حول تو بچرخم با شعاع معلوم و مرکز نامعلوم، اینم که اینم، که نه اینم. 

من از "همان اول ِ تو" تا "همین اول تو" عاشق ترتیب حروف الفبا بوده ام بانو! از الف تا یای که به واژه سوگند که هیچگاه نفهمیدم، شتاب یعنی چه؟ و "آن" یعنی چه؟ و سینه های مهاجر که نه کبوترچاهی‌اند و نه فضاپیمای آتلانتیس یعنی چه؟ 

من از سینه در هراسم بانو، که وسیع است و منقبض. که دشت است و سایه‌سار درخت هم که باشد، قفل می‌شود بانو و من نه کارآگاه گجت‌ام نه آقای طی‌الارض. همین که واژه کم می‌آید کتاب است. مدلّلات رابعه هست. دلایل منطقی برای هرچهارتایمان.  

واژه را خوب می‌شناسم بانو. طماع است و حیله‌گر. به خانه‌ات می‌آید به قصد لذت و جامه‌‌ات می‌برد به قصد قربت. واژه‌های مشدد. واژه‌های معرب. گاف و چاچ و ژاژ و پاپ که در دل عریان تو صبر می‌کنند بانو! 

من صبورم لیلا! نه آن‌سان مجنون که مکنون و نه این‌سان دلبسته که مرهون.

رهن می‌کنم دلم را با پیش و از پس با مشتی خار و خس که حیات هم لذتی‌است رنج‌آور. می‌نوشمت شیوا! با خوابهایم که سیر واژه‌اند و هجوم اعداد و قسم به سیمای منبسطت مینا که شورم و شور و می‌نویسمت اگر راهی بماند جایی باز هنوز! 

آقایان و خانمها! من برای شما یک دستگاه کروات بنفش با رگه‌های مجهول کنار گذاشته‌ام که لباس مجلسی بپوشید و برقصید و با کتفهای بی‌ضحاک زیر بلندترین آبشارهای جهان دوش بگیرید. 

"افتاده از ذهن" به چشم می‌افتد و "افتاده از چشم" به دل و "افتاده از دل" را تدبیر نیست که کیست؟ من یک عدد "لاجرم" هستم آقایان که "شورم و شیدا" و "لولم و پیدا" که از ثری تا به ثریّا مال کتابها هم که باشد دلخوش می‌کند رفقا را چند روزی که دوش بگیرند با کفشهای واکس زده زیر داغ‌ترین آبهای نمره‌های محدود. 

من به شما می‌بالم آقای خداوند و از شما که" یاقوتها را در پوششی نرم هم سرخ و زیبا هم آبداری" پیچ می‌خورم و تاب می‌خورم و سودا می‌شوم. من شما را دوست دارم آقای خداوند و از شما ممنونم که همه چیز را می‌دانید و من اگر زارم، یا سرخودم یا طبیب کژفهم برایم فرستاده‌اید آقای مهندس که تمام اهرام از شماست و دایره‌ها که الحق با چهارگوشهای مستطیلی متفاوتند هم کفاف ما را نمی‌دهند این روزها. 

من از شما جهت می‌گیرم چای‌های نیم قلمی‌سیلان، به جان مادرتان مرا دریابید و به من پیشنهادهای بی‌شرمانه بدهید. من نقش خود را نمی‌دانم. مگر قرار نبود که در صحنه‌ی اول فیلم بیایم کنار چهارراه بیایستم و ثانیه‌های چراغ قرمز را تا 59 بشمارم و بعد دوربین به سمت کوههای دور برود و موسیقی لهستانی پخش شود، پس چرا سنگ به شیشه‌ی قطار زبان بسته می‌زنید؟ اگر خانواده ندارید حداقل به فکر زن و بچه‌ی مردم باشید که نه طی‌الارض می‌دانند چیست و نه دلار و ارز. به جان مادرم من زخم خورده‌ام و تیری که از تو هست، مرا یک "لاجرم" ساخته است خرگوش من! لبخند بزن تا که جهان پر ز خر شود!

 

 

 

 

درکشتن ما چه می‌زنی تیغ جفا؟ *** ما  را سر تازیانه‌ای بس باشد

 

پ.ن1: به پایان آمد این دفتر، حکایت گوی و دل خوش دار

 

پ.ن۲: دیوانه دوست داشت همه تان را یاران!

 

پ.ن۲: و عباس فرمود:

ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود

باز همان خریم!

 

پ.ن۲: و نرغال فرمود:

شما به سرعت داريد مي‌افتيد. به لحن ناله‌اي فكر كنيد كه بعد از افتادن بايد سر دهيد، زماني براي تفكر يا گرفتن چيزي نيست. سقوط خوب در اين جهان اقبال كم‌نظيري است رفيق!."

 

 

+ 86/12/27 لارسپیوا

بَع! بَع! بَع! یعنی: خر ِ من کجایی؟

 

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پسین‌فردا

آن روز، هیچ اتّفاق خاصّی نیفتاد

دیگر روزش،‌ یک اتوبوس هم بوق نزد برای دلخوشی حتّی

سیّم روز،  دم ِ غروب میان ِ حضور خسته‌ی اشیا

حلاج داد می‌زد: حَق حَق حَق

یعنی: حسنک کجایی؟

حسنک امّا، تنی داشت چون سیم سپید.

 

پ.ن1: هِق هِق هِق!!! یعنی: حسنک می‌آیی؟

پ.ن2: راز ِ قد کــــــشـــــیــــــدنــــــــت‌رو عمریه دارم می‌بینم

پ.ن3: حسنک! جون دیوونه کجایی؟ جون دیوونه گفتم مردک!

پ.ن4: بیا بیرون حسنک! فرض کن گل پامچال هستی مثلاً.

پ.ن5: با کتاب می‌شه زندگی کرد ولی از روی کتاب فکر نکنم بشه!

+ 86/12/24 لارسپیوا ******

با کتاب می‌شه زندگی کرد ولی از روی کتاب فکر نکنم بشه!

+ 86/12/23 لارسپیوا

تقدیم به تمام روانشناسان احمق!

نصیحت یعنی: بیا مثل من فک کن، تا ببینم یه احمق دیگه مثّ من هست و خوشحال بشم راهم درسته.

نویسنده ی مشتاق

مخاطب ِ نیم مست

پیروزی ِ گوستاو

فراموشی ِ محض

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند.

+ 86/12/23 لارسپیوا ******

 

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش

می‌گفت: خواب دیدم که یه پروانه‌ام

یه پروانه که گونه‌هاش برجسته‌اس

و وقتی ماچش می‌کنی بی‌اختیار دندوناشو می‌ذاره بیرون

پروانه هنوز خواب ندیده بود که منه یا نه؟ و این  یه سوال شده بود برا اونی که می گفت نرم و آهسته ش براش مهم نیست

پروانه از مکزیک اومده بود.

از همون باغ معروف پروانه‌ها که روزی دو تُن پروانه به دنیا میاد و یه تَن پروانه می‌میره.

داداش همسایه‌مون یه شمع آورده بود.

می گفت چینییه. کلّی خاطره از چین با خودش داشت. میگفت دیگه دست تو هرکاری بردن.

مثلن یه فندک نشون داد که کلی کارای مختلف می‌کرد. سیگار روشن می‌کرد،چراغ قوّه هم داشت. تشخیس اصکناص قلابی هم می‌داد. رقص نور هم داشت. می‌گفت به پول ِ ما می‌شه همه‌اش 120 تا تک‌تومنی.

اینم گفتم که داداش همسایه‌مون یه شمع آورده بود.

فوضولیم گرفته بود. شمعه‌رو ماچ کردم. عجیب بود. یه‌هو زرتی دندوناشو گذاشت بیرون.

تازه فهمیدم که می گفت: تا به صبح، شمع با پروانه گفت، شاید درست باشه.

چند بار تست کردم.هی شمعو ماچ کردم. هی پروانه‌رو. جواب می‌داد. اطوار هم نداشت. یعنی اصلن قرار بود اطوار نداشته باشه.

یه چیزایی قبلن تو فیزیک کوانتوم خونده بودم. مثلن اینکه حضور ناظر تو آزمایش خیلی مهمه.

معمولن زود باورم. منم دوس داشتم یه آزمایش انجام بدم اون شب. آخه می ترسیدم دیر بشه. چون میگن بدن پروانه ها حساسه و ممکنه همین گرداش که به انگشتت مالیده می‌شه اونقد زیاد بشه که دیگه چیزی از پروانه نمونه دیگه. زبونم لال.

شمع هم که تکلیفش مشخصه. می‌سوزه تموم می‌شه. داداش همسایمون می‌گفت‌ اینا خارجی‌ان. عطری‌ان. اشک ندارن.

ولی خب به تکنولوژی زیادم نمی‌شه اعتماد کرد. اینو بارها دیدم. مثلن همین دیشب مامان‌بزرگ می گفت: تلویزیونشون سوخته.

کلی منتظر موندیم تا شب بشه. ناظر دلش برا آزمایش تنگ شده بود.

می خواس ببینه اینکه می‌گن: یاد دارم که شبی چشمم نخفت یعنی چه.!!!؟

پروانه مکزیکی حرف می زد و شمعه تک هجایی. چینی. هروقتم می‌اومد آزتکی حرف بزنه لهجه‌ی قشنگی به خودش می گرفت. مثلن نمی دونست "باشووا دولانیم" یعنی چه. در جوابش می‌گفت ممنون. تازه دیروز یادش دادم. آخه منم خودم یه‌پا پروانه‌ام مثلن.

آزمایش داش شروع می‌شد که ناظر مست شد و به خواب رفت. بعدم جسم خواب‌آلوده‌اش‌رو بردن اتاق اونوری. مگه قرار نبود تا به سحر بپایمش؟؟!!!.

بعدم نفهمیدم چی‌ شد تا صبح.

یعنی اصلن پروانه‌هه با شمع چی‌کار کرد؟!!!

فردای اون‌روز سمبولها حرف می‌زدن.

 

 

پ.ن صفر:...... تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش

پ.ن1: رحمت بر پدر و مادر کسی که نخوانده کامنت بگذارد

پ.ن2: ممنون از  همسر عزیزم که مرا در انجام این آزمایش یاری کرد.

پ.ن3:

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش**آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش ** گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر ** باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او شب به چراغ روی او ** چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده ** تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش

گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد ** زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش ** بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش ** کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

+ 86/12/21 لارسپیوا ******

من خواب دیده‌ام.

جسارتاً من خواب دیده‌ام.

خیلی خیلی عذر می‌خام

ولی

من خواب دیده‌ام.

.

.

من خواب دیده‌ام که تو

در

کنارمی

و اینکه "کنار" یک حقیقت است.

اما "من کیستم"‌ش را

تو خواب خواهی دید.

.

.

سنگینی جهان از آن ِ تو

پــ ـســ ـر م!

 

 پ.ن۱: کنار ِ می تا سرحد مستی کنارمی. منی

پ.ب۱: گفته بودم این خانوم بچه های مام وبلاگ زدن

+ 86/12/20 لارسپیوا ******

 

 

تنگنا‌ی فلسفی یا فیلسوف ِ تنگ؟ مثلاً جغدی که نمی‌بیند

صراطِ مستقیم یا قاشق دور سر؟ من کیستم و "این نه تویی"

کمال ِ آنی یا لذت متوالی؟ از هر دو جهت، بالا و پایین و کمی پیچ.

"زودتر از آنچه باید" یا "زودتر از آنچه شاید"؟ مثلاً روی زمین.

طعم توت فرنگی زیر دندان یا تاول ِ دندان ِ آن یکی روی زبان تو؟ لیلا!

مرگ، قبل از آنکه فهمیده‌ای، یا فهم، قبل از آنکه مرگیده‌ای، مثلاً همآغوشی.

گذر از نقطه‌های پی‌درپی، یا پرش از خطوط ِ بی‌بُن و پی، مثلاً خرگوش یا حتی لاکپشت مثلاً.

.

.

تفسیر "این" به "آن" یا فرار از "آن" به "این". سبکساری اگر هست پس تو کیستی؟

ترجیح "این" به "آن" یا تسلیم ِ "آن" به "این". سنگین بود اگر جهان، پس تو کیستم؟

.

.

تقبیح ثانیه‌ها

تسلیم ِ ذائقه‌ها

نویسنده‌ی احمق

مخاطب ِ "زیادی جَلَب"

پ.ن۱: از کلیه عزیزانی که به وبلاگ همسر ِ دیوانه سر میکشن کمال تشکر را داریم. ایشان هم قول دادند بعد از اتمام خانه تکانی و شستن ظروف و لباسها و رتق و فتق امور و خرید های مربوط به منزل و سابیدن ظروف مسی به همه سر بزنن و حتی پست جدید بالا بیاورند

پ.ن۲: خانه مست و گریه مست و کیبوردک رایانه مست. چشم مست و جشم خیس و بازم این کیبورد خیس. دوباره این کیبورد خیس. دوباره باران خدایا! نه؟ خدایا نه؟ نه خدایا؟

ساربانا! اُشتران بین سر به سر قطّار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست، اغیار مست



باغبانا! رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست



آسمانا! چند گردی؟ گردش عنصر ببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست



حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست



رو تو جبّاری رها کن خاک شو تا بنگری

ذره ذره خاک را از خالق جبّار مست



تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

مدتی پنهان شدست از دیده‌ی مکّار ِ مست



بیخهای آن درختان مِی نهانی می خورند

روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست



گر ترا کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

با چنان ساقی و مطرب کی رَوَد هموار مست



ساقیا! باده یکی کن چند باشد عربده

دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست



باد را افزون بده تا برگشاید این گره

باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست



بُخل ساقی باشد آنجا یا فساد بادها

هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست



رویهای زرد بین و باده گلگون بده

زانک ازین گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست



باده‌ای داری خدایی بس "سبک خوار" و لطیف

زان اگر خواهد بنوشد روز، صد خروار مست



شمس تبریزی! به دورت، هیچ کس هشیار نیست

کافر و مومن خراب و زاهد و خمار مست

 

 

+ 86/12/18 لارسپیوا ******

مرد ِ حواس‌پرت نیمه‌های شب از خواب بیدار شد و یک نخ سیگار روشن کرد و در حالیکه غرق افکار بود، پکی به سیگار زد و یه قـُلـُپ از نسکافه‌رو بالا رفت. از اون فاصله نمی‌شد تشخیص داد دقیقاً به چی داره فکر می کنه. محتمل‌ترین چیزی که به ذهن می رسید حذف رئال مادرید بود. اینو می شد از ته قیافه‌ش خوند. مرد ِ حواس‌پرت یه پک دیگه به سیگار زد و یه قـُلـُپ دیگه از قهوه‌ی تلخ رو سرکشید و همینجور داشت فکر می‌کرد. مرد ِ حواس‌پرت آخرین پک رو به سیگار زد و در حالیکه برای خاموش کردن ته سیگار خود دنبال زیر سیگاری می‌گشت، آخرین جرعه‌ی نسکافه‌رو هم سرکشید.

 

زیر سیگاری‌ای در کار نبود.

 

و قهرمان حواس پرت ما تازه متوجه شد که چقدر طعم قهوه‌ی امشب با شبهای قبل متفاوت بود.

 

پ.ن۱: به وبلاگ ِ شریک ِ زندگی مام سر بزنید، تا خدای ناکرده معتاد نشه!

+ 86/12/16 لارسپیوا ******

 

مُستَر ِس

 

همسر فارسی زبان ِ دیوانه‌ی ترک، از کلمه‌ی انگلیسی ِ stress بر وزن مفتعل ِ عربی  کلمه‌ی جالبی ساخته بود که خوب خنداندی ما را بلا که اگر دوستت نداشتم حتماً دعا می کردم موش بخوردت ناقلا!

 

پ.ن1: احداث وبلاگت راخدمت جامعه‌ی هنری و مدیریت بلاگفا تبریک میگویم. یه بازدیدکننده در روز رو داری عزیزم غصه نخور.

پ.ن۲: اما بايد بداني! نبودن يك دوست، از بودن يك لشگر دشمن سخت تر است.

+ 86/12/14 لارسپیوا ******

 

 

 

حرفها، برگهای کلماتند. کلمات، ساقه‌های متن که متن، مثل درخت است. پنهان که می شوی لای شاخ و برگ، کافیست گوشه‌ی قبایت از لای حرفی پیدا یاشد، سُک سُک

پ.ن۱: اگه میخای نبیننت، کُت ِ باباتو بپوش. یا شالگردن یکی از این نویسنده ها یا شاعرای بزرگ بنداز دور گردنت. سیبیل اخوانی و عینک بدون فریم هم جواب داده قبلاً. ترجمه از زبانهای بعید هم، آخرین راهه، جواب داده به مولا. 

 

+ 86/12/14 لارسپیوا ******

 

 ‌آخته‌ای یعنی چه؟

 

+ 86/12/13 لارسپیوا ******

هر چی فکر می کنم می بینم که نه، امروز عددش خیلی قشنگه. نازه. ملوسه. ۳/۲ میلادی ۱۲/۱۲ خورشیدی. بعد یه آدمی که عددش ۱۲۳ باشه. یعنی رقصی از یک و دو و سه. و منم که رقصی از یک و دو و سه هستم معلومه که خوشحال باشم و حتی اون پسره که الان با دوستای داداش امینش در حال گشت و گذار ِ دور ایران هستش رقصی از یک و دو و سه هستش. ولی هر چی فکر می کنم می بینم که نه، امروز عددش خیلی قشنگه. ۳/۲ میلادی ۱۲/۱۲ خورشیدی. بعد یه آدمی که عددش ۱۲۳ باشه. بعد اونوقت کی می تونه باشه این آدم تمام فلزی؟ که بگم امــیـــن جان تولدت مبارک

امین الدوله‌ی فلزی

+ 86/12/12 لارسپیوا

گیرم که من یونس، کو نهنگت؟

 

گیرم که من نهنگ کو عمّانت؟

 

گیرم که من یوسف، کو چاهت؟

 

گیرم که من چاه، کو دلو ِت؟

 

گیرم که من دلو، کو بازرگانت؟

 

گیرم که من بازرگان، به هواداری بوی نفس مشدی زلیخا دل ما مثّ ِ یه دریا

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

دل ما مثّ ِ یه دریا.

 

 

 

پ.ن صفر: بیا و دستم را بگیر وبرویم زیر هر درختی که دلت می خواهد گم شویم و قسم به ذات اقدست که برای من فرق ندارد که ابن خلدون بنویسد که مثلاً آن درخت، درخت نارگیل بوده است و در روایت ها آمده است که میمونی روی هر دو عاشق بی ادبی کرده است و بیاید و حتی بنویسد که در روایت ها آمده است که آن درخت گوجه فرنگی بوده است و شیری در آن بادیه خفته و چون آهنگ عشق می شنود، خر ِ خرگوش می شود و چاه را با کاه به تشابه گرفته غرق کهربای قدرت می شود. من از کتابهای تاریخ متنفرم ای وسیع! که یک حادثه را صد روایت باشد، که جنوبی این بنویسد و شمالی آن بنویسد و شرقی این کارَد و غربی آن بدرَوَد که نیم دور بیشتر چرخ بزند در این جهانی که افسون تو افسانه ها می کند با من زیر آن درخت سفید!

پ.ن۱: عشق را دیدم

پ.ن۲: بوسهل مراوی رفت

پ.ن۳: حالم خوب ِ خوب ِ خوبه. دماغم دراز ِ دراز ِ دراز

پ.ن۴: بیا و دستم را بگیر و زیر درختان وحشی باغ بدویم و صبا به گَرد پای تو نمی رسد وا... که توبه شکستیم و از قحط رستیم که سال سال ِ ارزانی است و "دویدن" که مطرب داوود دم هم که آتش در رخت غم بزند فبه المراد و بانگ برداریم هر سرودی که تو خواهی، از "دل ای دل" گرفته تا "پرده ی مشتاقی" که این جان خر کوی یار است و خر کوی یار را بهانه ای نه، سودی نه، زیانی نه، ای وسیع که لبیک و لبیک و صد بلی که ساقی جانان تو به یک پیمانه کار ما را بسازد

+ 86/12/10 لارسپیوا ******

به خانه می رفت و بر دوشش سنگینی می کرد گلهای پژمرده ای که ژاله برای یاد دادن سیزدهمین الفبای عربی هی آب می داد و آب می داد.

به خانه می رفت و توی کیف کوچک مدرسه اش، چوبدستی ریزعلی خواجوی که لباسهای مندرسش را به سر ِ آن  می بست، سنگینی می کرد روی شانه اش.

به خانه می رفت

و

دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

آخ! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

وای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

اوف! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

جان! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

دل! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

ای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

هی!دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

وای وای وای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

چند روزی می شود که مهمان عزیزی دارم و چه خوش می گذرد این ثانیه های غرق ابهام که کوتاهترین آنها قهقهه های چند دقیقه ایست. مزین کردیم این صفحه را به دمی از نفس بوسهل مراوی که خوش آمد:

 

آغازیده‌ای

بداهه‌ای یا

حکایت جاودانه‌ای

 

ارتعاش ساز ناکوک

سقوط سالیان است

میان ِ پرده‌های سزاوار

نیمی از تاریکی و نیمی از رنگ

 

+ 86/12/09 لارسپیوا ******

اومدم شیر عسل درست کنم. شیر ریختم توی لیوان. رفتم سراغ شیشه ی عسل و دیدم مورچه ها از سر و روی شیشه ی عسل رفتن بالا و یکی از مورچه ها رفته اونجایی که عسل دور درب شیشه جمع شده، داخل عسلها گیر کرده و مرده. ذهنم داشت قیاس می کرد با مردن پروانه در شمع و اینجور مزخرفات. کم مونده بود بگم:

مرگ یک مورچه در شهد شیرین عسل، وقتی برای نوش ِ تلخابه ی زنبور جان می دهد.

که خدارو شکر نگفتم.

به جاش گفتم: ای مورچه ی خــَــــــــر!

 

چند روزی می شود که مهمان ِ عزیزی دارم و چه خوش می گذرد این ثانیه های غرق ابهام که کوتاهترین آنها قهقهه های چند دقیقه ایست. مزین کردیم این صفحه را به دمی از نفس بو سهل مراوی که خوش آمد:

 

 

ابعاد سنگ

همیشه از بزرگتر 

در تداوم مشقت

سایش را

رفتار آب

می‌کرد

 

و آب

شکنجه می‌شد

از همیشه بزرگتر

و از مشقت تداوم

سنگ را در می‌سایید

ارتفاع درد

 

و شکسته‌ها‌ی رفتار آب

از عصب ساییده‌ی سنگ

در پنهان‌تر

عمیق‌تر‌ می‌شد

 

اما هیچ درختی نبود

 

 

 

+ 86/12/09 لارسپیوا ******

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

 

به بازی دعوت شدیم. بیچاره دلم که به بازی دعوت شده بازم.چند روزی قبل از اینکه نیــــلــــى این بازی رو راه بندازه پستی دیدم در سایت میرزا بیقوفسکی در مورد کتابهای نیمه کاره رها شده که از دو منظر قابل بحثه: یکی اینکه کتابه رو بی خیال شدی که دیگه بی خیال شدی و باید منتظر محرک بعدی بمونی تا دنبال اون کتاب بری که کم تجربه شو دارم. دومیش هم اینه که هی کتابه ازت دور میشه و هی تو اصرار داری ادامه بدی که اشتباه نکنم میشه همون کتابهای کُشنده که اینم تجربه شو نداشتم. ولی برای اینکه به پرستیژ شرکت در بازیم بر نخوره یه پیشنهاد دارم که اگه مهندس موافقت بفرمان می تونم تو اون شرکت کنم به نام بازی ِ کتابهای تأثیر گذار که از قضا قالب نوشته ام یه کم طنز هم هستش و کلی تو ماشین امروز صفا کردم و خندیدم باهاش. در غیر اینصورت هیچ کتابی منو نکشت جون ِ امین!

پ.ن۱: هرکی با این بازی موافقه، پاهاشو ببره بالا

 

خیلی جدی شد انگار. کتاباتو بنویس تا مام بریم اونا رو بخونیم. من اصلاً چنین قصدی نداشتم. یه قالبه طنز نوشتم و در عین حال یه کم جدی. هیچ وقت نتونستم جدی بنویسم. همیشه وقتی جدی نوشتم، یه جورایی گند زدم. یا وسط نوشته ها تریپ روشنفکری گرفتم یا عاشق کلمه شدم و عاشق نوشته ها، و یا احساساتی شدم. همیشه تو نوشته های جدی یه جای کار می لنگه. یه جورایی احساس می کنی از خودت دور شدی. سریع فرم و قالب اون نوشته ها رو به خودت می گیری. نوشته های جدی آدمهای جدی رو می طلبه. آدمهای جدی هم آدمهای جدی رو می طلبه برا خوندن. آدمهای جدی هم کمک می کنن نوشته های جدیدی تری از خودت ارائه بدی و این حلقه همچنان ادامه پیدا می کنه تا جایی که در یه سن خاصی می بینی، ای دل غافل چه عزت و احترامی به عنوان یه ایسم برا خودت دست و پا کردی، فمینیست، ناسیونالیست و شنگولیسم و می شوی در زمره ی آدمای جدی که یک عمر کوشیدن تا جهان رو اونجور که می بینن تفسیر کنن و در پایان عمر من شرمنده ی اخلاق ورزشی شون می شم. چون به زعم دیوانه، زبان طنز که اتفاقاً با لوده بازی یه کم تفاوت داره، مخفی ترین لایه ها و مخوف ترین شکافهای ما رو برملا می سازن و اگه یه کم رو راست باشی، چنان بیرون می ریزی نخاله های کاشته ی دیگران رو که انگار وسط فوریه، تو خیابونای پوشیده از برف لتونی، آهنگ لهستانی تمرین می کنی. آخ بمیـــــــــــــــــــــــرم برا این روراستی که گفتنش هم یک لایه ی مخوف دیگه س، توی این هزار توی عمر دیوانه! و اما کتابهای تأثیر گذار زندگی من:

 

1- کسوف: داستان خورشید گرفتگی بود که خرگوش و سنجاب در حین بازی متوجه میشن و به بقیه ی حیوانات خبر میدن، اسب و گراز و خوک و .... لکه های بزرگ و بزرگتر رو می بینن تا جاییکه هوا کامل تاریک میشه و آقا بزه بهشون میگه به این میگن کسوف و در آخر میگه که بچه ها به هیچ وجه، مستقیم به خورشید نیگا نکنین. اون سال من برا اولین بار، مستقیم به خورشید نیگا کردم. 6سالم بود و معلومه این کتاب به بهترین شکل تاثیرشو رو من گذاشته بود

 

2- اردک زشت: کتاب در مورد جهش ژنتیکی یک سیاهپوست جنگو بود که هی جنگجو بود. در ادامه داستان، جنگهای 314 روزه ی قبایل آفریقا با مستعمرین پرتغالی و تاریخچه ی اختراع جیوه به شدت مورد بحث قرار می گیره که یک لحظه، یکی از این جنگجو ها به جنگجوی کاراکتر اول داستان میگه: چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب. داستان زمانی چهره ی واقعی به خود میگیره که این جنگجو از یک پدر ومادر کاملاً سفید پوست به دنیا اومده. در پایان داستان مامان بابای جنگجوی زشت به دلیل روابط نامشروع مامانه با یک ساحل عاجی از هم جدا می شن

 

 

3- شعله: این کتاب از مجموع آثار ادبی و ماندگار هند بوده که بنده به صورت اتفاقی با این کتاب آشنا شدم. 8 سالم بود و علاقه ی شدیدی به خرید کتاب و خوندنش داشتم. 5 ریال داشتم و مونده بودم نیم کیلو توت فرنگی بخرم یا این کتابه رو. که اینو با مشاوره ی خواهرم که از قضا ید طولانی در وی جی شناسی داشت انتخاب کرده و خریدم. روم به دیوار بگذار گریه کنم و قانون رو هم خوندم تو این سن.

 

 

4- قلعه ی اونجوریها:------جورج اوروول------ کتابی بود در باب نحوه ی ساختن آهنگ ملی و تدریس درس آمار توسط حیوانات که به نظر می رسد هدف کلی نویسنده این بود که بگه: زیادم اونجوری فکر نکن

 

 

5-شوخه های شخم: کتاب سرتاسر پر است از شوخیهای یکدستی که یک کشاورز پیر، روی تراکتور در حال شخم زدن زمین با زنان شالیکار می کند. آدم موقع خوندن کتاب هی رنگ صورتش عوض می شه. شرمش می شه. حیـــــــــــــا می کنه. هیچوقت نخوندمش.

 

 

6- تمام اونجوریهای اینجوری زده ی من------گابریل کارسیا مارکز------ این کتاب به نام دلبرکان غمگین من، چاپ و منتشر شده که کتاب مقبولی هم بوده ظاهراً. بعد از خوندن این کتاب می فهمی خیلی چیزا شوخی وردار نیس خواهر! حتی در اواخر!

 

 

7- کنار اونجا نشستم و یه جوری شدم------پائولوکوئیلیو------ تمام کتابای این مرد رو به جز شیطان و شازده پریم و زهیر رو خوندم. بریـــــــــــــــــــــدا شو حال کردم. اسمش هرچی می خواد باشه. آدم غیر ادبی یا سارق ادبی. از اینکه در ساده ترین مسائل زمینی تو رو به چالش می کشه خوبه. همین

 

 

8- انسان و اونجاهایش: ------کارل گوستاو یونگ------ چن بار می خونمش چیزی نمی فهمم.

 

 

 

 

 

9- بازی با مهره های شیشه ای------هرمان هسه------ به جای بازی های رایج می توانید با گویهای خود بازی کنید یا با گویهای شیشه ای. مثلاً به گوی چپم.

 

 

 

 

10- چگونه شوهر مناسبی به چنگ آوریم------ ابوحلیم حلماژی ------ تکنیکهای مختلف شوهریابی، این کتاب رو به این دلیل باید خوند که بفهمی چگونه؟

 

 

 پ.ن۱: نیلی،گاربینو، نرغال، آرش ، لیلا ناخوانا، لیلا عاقلانه، بوسهل مراوی، رندک، گلشکر،بوسهل زورتی،راننده تاکسی، وحشی، امین، امیر،لیمو، خـــوابـــگـــرد، بی نقاب، گوگس،ژیلت و همه دعوتن

+ 86/12/05 لارسپیوا ******

 

در بهترین حالت یک نفر از راه می رسد و داد می زند: به! دوستت دارم و در یک خیابان بلند، ترجیحاً خیلی بلند، رو به سر بالایی زیر برف قدم می زنی.

در بدترین حالت هوا سردتر می شود و مثانه ات هی منقبض تر می شود چندان که روم به دیوار، طاقتت طاق می شود و به سینمایی در آن نزدیکی ها مراجعه می کنی و با نگهبان سینما مشکلت را مطرح می کنی و جواب نه می شنوی، یا تاکسی می گیری و به خانه برمی گردی و یا باقی سر بالایی را با خط خیسی روی شلوار در آن سرمای اوف ادامه می دهی.

در یک وضعیت خنثی هم هیچ کس نیست که بگوید دوستت دارم و کنار شومینه، رویای آدمهایی را در سر می پرورانی که ممکن است دوستت داشته باشند و تودر گرمای مرداد پای درختی را در حاشیه ی پارکی ناشناس خیس خواهی کرد

 

در بهترین حالت تو یک بلاگر مشهوری و هی بارگذاری می کنی و هی کامنت می خوانی و هی کامنت می گذاری و هی افاضات می کنی و افاضات می شنوی وهی، هـــــی می شوی و هی، هـــــــــی ات از جایش در می رود از خوشحالی.

در بدترین حالت یک آدم خوش مشرب و باسواد که از قضا دستی در امورات حملات رایانه ای دارد و وجدان درد واژه ی غریبی برایش هست و اصلاً کاری ندارد ادبیات کیلویی چند، می آید و خواهر و مادر تارنمایت را به هم پیوند می دهد

در یک وضعیت خنثی، وبلاگ نداری و یا می گویی من قاطی این جور قرتی بازیها نمی شوم و یا غبطه می خوری که وای چه اندیشمندانی که لحظه لحظه ی جهان را ادراک می کنند و تصمیم میگیری این پروژه ی آخری هم که تمام شد، یک راست از عسلویه بروی پای رایانه و به اندیشمندان بپیوندی.

 

در بهترین حالت تو یک دختر با کمالاتی که از قضا از زیبایی فوق العاده ای بهره مندی و یک مشت جوان تحصیلکرده و کرده و نکرده، برای به چنگ آوردنت سر و دست می شکنند و تو از لذت بسیاری سرشاری.

در بدترین حالت بعد از استرداد کلامی تک تک این جوانین، منتظر آخرین مورد می مانی و می مانی و می مانی که بمانی و آن کمالات به سگ رفتاری و آن زیبایی به فنجان ننه قمر بدل می شود و رکسانا خانوم می ماند و سگ آقای پتی بور.

در یک وضعیت خنثی، تو نه کمالات داری و نه دختر حاج اصغر آقا معتمد محل هستی و نه دیپلیم می دانی یعنی چه، یک نفر می آید و بدون تحقیقات با او ازدواج می کنی و طرف، پسر خان سبزوار از آب در می آید و در حالیکه اصلاً برایت مهم نیست، سه عدد بچه ی زبل به دنیا می آوری و می میری.

 

یک جای این فلوچارت می لنگد آقا! یک جای این فلوچارت یک نفر گم شده است که ما در به در به دنبالش هستیم. یک جای همین فلوچارت ما هیچ نشانی از این فرد نداریم. یک جای این فلوچارت، دختر اصغر آقا با شلوار خیس قصد دارد یک وبلاگ ادبی راه اندازی کند. یک جای همین فلوچارت به نگهبان سینما توصیه هایی خواهیم کرد که هیچ عاشقی را نا امید به منزل نفرستد. یک جای این فلوچارت اگر از وضعیت خنثی به یک حالت بدتر که می رویم کسی داخل بهترین شرایط گیر کرده باشد می لنگد آقا! یک جای این فلوچارت یک نفر که هیچ پروسه ای ندارد گیج است و آنکه تمام ِ اگرها را از مستطیل تا پایین گذرانده می کوشد که به حالت خنثی در آید. یک جای این فلوچارت یک نفر آدم باسواد و از قضا خیلی باسواد که تمام دور دنیا را گشته و از تمام رودخانه های جهان آب خورده و بر قله ی تمام کوههای برفگیر جهان، پرچم فتح زده، گم شده است آقایان و خانمها. یک نفر یک جای جهان، یک جورهایی با مداد ِ سردرگمی یک فلوچارت کشیده است که نه دایره دارد و نه لوزی و نه متوازی الاضلاع و من بعید می دانم که او سگ ِ آقای پتی بور باشد چرا که پتی بور اسم یک نوع بیسکویت فرانسوی است که زرد رنگ است پوستش و با تمام ِ موزهای جهان فرق دارد حتی موز سومالی. یک نفر گم شده است آقا و من خجالت می کشم که بگویم این فلوچارت جایی برای شما ندارد. انشاا....

 

پ.ن۱: این انشاا... که نوشتم نمی دانم مال چیه. خودش اومد جون جفت بچه هام
+ 86/12/02 لارسپیوا ******

ای لولیان، ای لولیان، یک لولیی دیوانه شد

تشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنونخانه شد

اون بالا که بود خیلی خوش می گذشت به اون آقای مهربون و قشنگ. خانم مهماندار با لبخند به سمت صندلی خودش راهنماییش می کرد. اصولاْ خیلی از لبخند استفاده می کرد. اعلام کرده بود بیرون حدود سی درجه زیر صفر است. درب و پنجره هم باز نمی شد. برای شلوغ شدن بیش از حد اوضاع هم که شده از طریق میکروفن طیاره اعلام کردند که یه گله گرگ اومدن تو آسمون و لای ابرا قایم شدن و آغوش مهماندار امن ترین جا هستش. در و پنجره رو هم که باز کنیم ممکنه هوا با فشار جابجا بشه و گرگا شما را بکشن بیرون. امان از دست آقای پاسکال با این فرمولهای مزخرفش. ارشمیدس بهتر بود. حداقل وقتی قانون شناور شدن اجسام رو کشف کرد، می شد آزادانه رو عرشه ی کشتی قدم بزنی بری تا عرش کبریایی و برگردی. ولی هواپیما آن روز جور دیگری بود. مهماندار هم حسابی سر ذوق اومده بود. می گفتن روز حشّاقه. دقیقن تلفظش یادم نیس ولی ولنتاین بود و شکلات آلبالولی که قشنگ چفت نشده بود آبمیوه هاش داخل حفره ی شکلات. شکلات آلبالولی و لولی و اون آقای مهربون و حرف گوش کن که این لولی بر خلاف لولیان دیگر نه تشتش از بام می افتاد و نه تشتش از بام.

فقط یادم رفت بگم، وقتی خانم مهماندار تو بغلشه، فرقی نداره، طیّاره ش موقع زمین نشستن منفجر بشه یا تو اون اوج ۸۸۱۰ متری.

 

استراتژی تشت ۱:همیشه برای غلبه بر چیزی، آن چیز را خوب بشناسید

استراتژی تشت۲: همیشه برای غلبه بر چیزی، نشان دهید که چقدر اوضاع خطرناکه الآن

استراتژی تشت۳:همیشه برای غلبه بر چیزی، از تشتهای مسی و تشتهای سوراخ استفاده کنید

استراتژی تشت۴: از اون بالا کفتر بیاد بهتره تا تشت بیاد. جرینگ جرینگ داره خوابش می پره.

فقط یادم رفت بگم، حیف یادم رفت، یعنی دیر جنبیدم یه کم که بگم وقتی از بام ما می افتی فرق داره با کله بخوری زمین یا نشیمنگاه. فرودگات پنبه باشه یا پشم گرگ یا قمبل گوسفند یا سیمان نیم بند یا پتک و سندان یا ...

+ 86/12/01 لارسپیوا ******