تبليغاتX
s خوابهايِ يِک ديوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

هر که درین حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

+ 86/08/29 لارسپیوا ******

بدینوسیله به اطلاع می رساند وبلاگ خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطح وارد ۱۲۱مین روز حیات خود شد ، لذا جا دارد از كليه عزيزاني كه در اين مدت من و ديوانه و ۱۲۱ را تحمل كردند تشكر كنم.

مشخصات وبلاگ ِ خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطح :

تاريخ تولد: ۱۲۱(بيست و هشتم تير ۱۳۸۶)

سن:۱۲۱ روز

نويسنده: ۱۲۱

جنسيت نويسنده: مرد

جنسيت وبلاگ: زن

موضوع وبلاگ: تمام تلاشهاي يك انسان براي رو راست بودن با خود و اعترافات راستين

بيلان كاري: ۱۰۰ درصد

موفقيت: 2.784 درصد

عدم موفقيت: به عبارتي مي شود 97.216 درصد

از يافتن دوست هاي جديد در جهان مسطح بسيار گيج گشتيم، هرچند آنها هم به زودي فراموش خواهند شد و ديوانه خواهد ماند و زنجيرهايش كه بحمد ا... رو به پوسيدن است. بدينوسيله اينجانب با عجز كامل  به ناتواني خود در عدم خود سانسوري و نوشتن تمام ترشحات ذهني خود اعتراف كرده و از حضور عزيزان رخصت مي طلبم.

+ 86/08/25 لارسپیوا ******

از همان لحظه تولد علاقه عجيبي به بازي داشتم. بازي از همان لحظه شير خوردن شروع شد. بزرگتر شديم در شش سالگي بازي وزن كردن دخترهاي هم سن خودمان را راه انداختيم. وزن دوستانمان را تا شش رقم اعشار اعلام ميكرديم. يكبار در حين انجام اين بازي برادر بزرگتر يكي از اين دوستانمان كشيده اي خواباند در ِ گوشمان و ما فهميديم دوره باسكول بازي تمام شده است ديگر. دكتر بازي را شروع كرديم. در گوشه اي از اتاق، چادر نماز ماماني رو بين لوله بخاري نفتي و دستگيره در گره مي زديم و بازي هايمان را شروع مي كرديم. حالا كه وزن تك تك دختر هاي همسايه را تا چند رقم اعشار داشتيم، چاقهايشان را انتخاب مي كرديم و آمپول لاغري تزريق مي كرديم. آمپولهايمان واقعي نبود. مثلا" مداد و قلمهاي خواهر بزرگتر و اگر كم مي آورديم .... استغفر ا...

 ديروز توسط لیمو بانو به بازي دعوت شديم. بازي عاشقانه نويسي. ماي بي جنبه ي عاشق ِ بازي، چشم بسته لبيك گفتيم و نشستيم به گلواژه نويسي.

شروع سختي داشت اينكه عشق چيست و مرز آن با عادت كجاست. اينكه كفتر هواكردن و تمبر جمع كردن عشق است يا اعتياد؟ اينكه عشق خر است يا خود خر يك عشق است؟اينكه عشق همان است كه در پستوي خانه نهان بايد كرد؟ يا عشق را بايد آورد در پستوي خانه و نهاني كارش را تمام كرد؟ اينكه عشق همان علاقه يك مشت پاپتي ِ محتاج به نان شب به سلطان علي پروين است؟ و اينكه من عاشق يوونتوس و ليورپول و تراكتور و استوا بخارست و رافائل نادال و تام و جري و بيپ بيپ و كويوت و پائولو كوئيليو هستم عشق است يا بيماري؟ اينكه عشق آيينه آب گذران است يا تو خود نمره بيستي؟ شكلاتي! شكلاتي! عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. آمدم بنويسم عشق بانگ شعيب است و چشمان كور گذشته از حد بُكا نشد. خواستم بنويسم و عشق تنها عشق تو را به گرمي يك سيب مي كند مأنوس ديدم كه هميشه فاصله اي هست. ما همه چيز را عشق ناميده ايم انگار. هر چيز مبهم را كه سر در نمي آوريم. كوبيده ايم در طول تاريخ هر حسي را كه نام ديگري داشته و عشق ناميده ايمش. و كوفته ايم هر چه را عشق بوده و وابستگي قلمدادش كرده ايم. عشقهايي هستند كه تورا به ارگاسم مي رسانند و عشقهايي كه تكيه به ديوار را براي تو ارمغان دارند. عشقهاي منتهي به سيگار و سيگارهاي خود عشق. عشقهايي كه در اتوبوس شكل ميگيرند در لبخند هاي بين دو نيروي متضاد در گذار ِ آينه بغل اتوبوس كه براي ارضاء عشق آقاي راننده براي سبقت نصب شده اند. عشق صداي فا صله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. عشقهاي پفكي، عشقهايي كه هر كس پفك بيشتري بخرد آغوشش داغتر است. عشقهايي كه بعد از پرداخت وجه متقابل به پايان مي رسند. عشق يك دانشمند به ترتيب اعداد و حل فيثاغورثي آن و تلقي نا بخردي او در دنياي مجازي. عشق به دنياي مجازي و تلقي ديوانگي در جهان صنعت. عشق به سرعت و تيك آف و لايي كشيدن و بيماري قرن. عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. سالها پيش با عاشقانه نويسي شروع كرده بودم در مجلات چاپ مي شد دعوت نامه رايگان كنفرانس برق برايم مي فرستادند و تقدير مي كردند و من تا لب هيچ رفته بودم و كمي مانده به گم شدن بر گشتم. من عشق را فهميده بودم انگار كه همه به چشم يك عاشق نگاه مي كردند ولي عشق را استفراغ ذهن يك بيمار يا اسهال يك ذهن بيمار يافتم كه براي سرپوش گذاشتن بر روي اسامي ديگر اين حس آن را عشق مي ناميدند. حسي كه هنوز شكل صحيح آنرا در جانم احساس مي كنم ولي جرئت بيرون انداختن آنرا ندارم. خود خواهيهاي كامل، ارگاسمهاي ناقص و تكلهاي منجر به پنالتي را عشق نا ميديم و نبود.

+ 86/08/24 لارسپیوا ******

از هر سو كه مي روم به تو مي رسم، كه يا خدايي يا اقليدس، با پاره خطهايي كه قطاعي از يك دايره اند به شعاع بي نهايت و چه با حلاوت! 

از هرچه مي خورم كه گلوي تو انگار، تشويش مي شوم كه يا خدايي يا لوشاتليه، با آنتروپي سرشار ِ بي نظمي و چه هولناك!

از هرچه تكان مي خورد در من كه قلب تو انگار، كه يا خدايي يا پاندول با دورهايي كه نميشماردشان از هول رابطه، و چه آونگ ناك

از هر دري كه مي روي از من به من،با من به من هيچ راه مفري نيست كه يا خدايي يا علي بابا!

از هرچه كاست مي كنمت كم نمي شوي، كه يا خدايي يا صفر با ضربهايي كه در من است با ريشه هايي از هميشه!

از هرچه مي پرسمت از ياي تا الف، لب بر نمي آوري بر لبم از لام تا كام، كه يا خدايي يا جام با من كه نه سربدارانم و نه پلنگ صورتي،استغفرا... تو كيستي؟

براي مهار تو، پنجاه ـ پنجاه ، كه يا خدايم يا اُليو ِر كان

+ 86/08/21 لارسپیوا ******

کجاست

            سمت ِ

                      حیات؟

من از كدام طرف مي رسم به يك هُدهُد؟

--------------------------------------------

روزهاي خوبي بود. ما عارف نبوديم و حيف شد. ما از هيچ چيز سر در نياورديم و حيف شد. ما چيزي براي نوشتن نداريم ديگر. ما چند نفر بوديم و حيف شد. ما به ورزشگاه مي رويم تا بازي برق و صباباتري را نگاه كنيم الآن. ما به آژانس زنگ زده ايم و دارد حيفمان ميشود يعني ديرمان مي شود . ما تنها به ورزشگاه مي رويم و با خودمان تخمه مي شكنيم و سيگار ميكشيم و فحش به داور مي دهيم و مثل تمام آدمهاي خوب سريال نگاه مي كنيم و نصيحت گوش ميكنيم و از روي جوب كه مي پريم شلوار تنگ نمي پوشيم و به تمام عارفهايي كه كشكول دارند كولي مي دهيم و كش شلوارمان را سفت مي كنيم و خودمان را سفت ميكنيم و خودمان را سفت، مي كنيم و در شش جهت استفراغ مي كنيم و حالت تحول به ما دست مي دهد و شير سماور و ميل لنگ خاور را با خودمان به رتبه سوم مي بريم و هي مي خنديم و عاقل مي شويم و قرمز مي پوشيم و طرفدار تيم خاصي نمي شويم تا آقاي انتظامي ما را از پشت نصيحت نكند و يادمان مي ماند كه تلخ بوديم و ستبر و با هيچكس هيچ نسبتي نداشته ايم و به هيچكس كمتر از گِل نگفته ايم و هيچوقت هيج جا روي ديوار هيچكس هيچ كاري نكرده ايم كه ناراحت شده باشد و اگر ديوارشان خيس است لابد باران آمده بوده و آن مرد هم در باران آمده بوده و حيف كه ما نبوده ايم كه يك دل سير بخنديم و كهكشاني شويم. ما عاقل شديم ناگهان و متحول شديم و مي رويم جدال نفسگير ياوري و ضيايي را تماشا كنيم و دم در به آقاي پليس خواهيم گفت خوب ما را بگردد و به او خواهيم گفت كه ما ترقه با خودمان نياورده ايم و اگر چيزي از ما پيدا كرد به او خواهيم گفت كه ايندو ترقه نيستند عضوي از بدن ما هستند و ما تا بتوانيم به اطرافيانمان كه از قضا از ايل و تبار خودمان هستند خواهيم گفت كه فحش به داور ندهند تا بازي بعد را از دست ندهيم و بين راه به تمام خواهران زيبا سلام خواهيم داد و چشمك خواهيم زد و به آنها خواهيم گفت كه چه نثر ساده و رواني داريم كه از قضا اين آخري مال خودمان است و اگر قانع نشوند ناراحند نخواهيم شد و آنها را به خانه خواهيم برد و با هم چاي و قهوه خواهيم خورد و جهان را به هيچ عضوي از بدنمان نخواهيم گرفت در حساب. ما رفتيم و به همين زوديها خواهيد شنيد كه ترقه اي در يك بازي سوم چهارمي منفجر شده و ما اعتراف خواهيم كرد كه در جاي نا معلومي از خودمان ترقه اي داشته ايم و تمام سرويسهاي خبري خواهند فهميد شش جهت است اين مكان، قبله در او يكي مجوي! هدهد شدم انگار!

+ 86/08/17 لارسپیوا ******

خواندمت نرغال

به استحاله نشستمت نرغال

بالا آورده بودي هرچه واژه بود در بلاد رياض و باكو و طهروان و پاريس و نيم نگاهي به لندن كه هيچوقت سوسپانسيون را به هم نخواهند زد اين مستعمران پير ِ پدر سگ. زير بارش محتويات ذهنت كه عق زده بودي آناند و فيشر و كاسپارف پير را بر سيليسات ِ دفاع سيسيلي آلخين كه جاويد باد بازي گلسرخ كه اعمي، سپاهيان ابرهه و شيهه كشان و باروها را فداي سرباز پاپتي كرده بود تا خون خسروان در شيشه كند. و كرد.

 تو مرا بازي دادي نرغال ميان آديس آبابا و قداره ي چركين. و من تلاطف ناجور استحمام كراواتي را با عقامت يك مرد يكجا بلعيدم. تو از من بُرده اي نرغال و از عجوزه مارموري و از آن خُردمار ِ ناخواسته ناخاسته. سنگريزه هايي كه بر سر توست نه از سپاه ابرهه كه از پيلان لجام گسيخته ايت كه به گامبي شاه اربابشان هم دستور نمي گيرند ديگر، سپيد مهره يا سياه ،جنبش پاياني شرط است كه ناگاه ِ تو در برج ايفل رقم بخورد يا سد كارون 3. من تزويج با دُختان اُكرَوان را تجويز ميكنم با كاف حلقي و جيم ِ جميل.

تو باز شده بودي چون شهباز و بسته چون شهباز كه از فراز كعاب دنبال مي كند آخرين هارب لشكر را و من باز شده بودم، سه حرف اول مغلوب-بازنده- را  "ب ا ز"

 و تو هنوز نفس ميكشيدي چهارپايان ِ مغلوب-بازنده- را "ز ن د ه"

و روح من سوهانيده مي شد چهارپايان ِ غالب-برنده- را "ر ن د ه"

و حرف هنوز همان بود چند حرف تا تكامل جدول سِباق و تغالب سيمرغ زرين و من ِ من در تعارف ِ مَرد ِ مَرد. مُرده ي مرد در همان حمام معروف كاشان با كت و شلوار و جليقه ي فراهاني-آني- حديث تيغ و رگ، و جعالت احاديث با تو.-يا تو-

به استحاله نشستمت نرغال

حك پايان بر پاساپورت و آمال ِ چيني و چهار انگشت گره كرده و خُمسي آزاد كه "او.كي" مينامندش كفار و در سرزمين من فحش ِ ناموسيست. بيلاخ!

واژه ها از پشت عينك ته استكاني با فرمت ناشناستري ضرب مي خورند و جداول مكعبي، صعب الحلول ترند تا سطوح مسطح! آآآآخ سطوح مسطح كه باورتان كرده ام ديگر براي من كه جهان گِرد نيست  و كانال سوئز تا من، همان عرضي است كه بحر الميت تا تو! تاتتو، نقش عارفانه ماندالا در اتاق ِ آبي! و گونه هاي تاتتو كرده دختران ِ باكره در اتاق ِ آبي و مارهاي چهار ضلعي در اتاق آبي و كنفسيوس ِ امين در اتاق ِ آبي و همه در اتاق آبي  با ذكرهاي آماده براي جستجوي همزاد در هسته ي آلبالوي بابك براي مانتوهاي تنگ-براي جنگ- نيم ِ من و نيم ِ تو و نيم ِ بابك در همزاد پنداري قلعه هاي سابق المفتوح. در تلألؤ مرجان در نيمه شب رستگاري و زرافه هاي كشدار از تو تا سَمم ِ كلروفيل. از سُمم ِ ظريف تا گردن ِ زرافه. از آهنربا تا حالات مختلفه ذهن با جمع مكسر طائف!

تو را بلعيدم حاشيه نشين ِ پايتخت بلاد ِ معلوم و خود مجهول!، من پا در گِل ِ خانه ي سي و دوم تمام صحوف آناند ِ كبير بودم در بيتوته ي جميله و حلزون كه ما همه لا يَعلَمونيم چه با طرب چه با حلزون، با كربنهايي كه شنيده اي چه كرد با صحابه پيل.

                                          قطر مطلوب ، محفوظ اما

                                          با سپاهيان ابابيل روي پيل

                                                                - زير ِ وزير-

                                                                                و نيم كرشمه هم محفوظ

                                                                                براي "ناچار تن"  به سكون ِ "را"                                  

 

 

 

+ 86/08/16 لارسپیوا ******

كه برف سنگيني بيايد و دم غروب باشد و كنار بخاري ذغالي  بنشيني و بوي ديزي بپيچد در فضاي خانه و روي ميز تحرير يك معادله درجه سوم كه حل شده و ريشه هايش اشتباه باشد. برگردي و دوباره نگاه كني و يك منفي اشتباه گذاشته باشي.خط مي زني و مي خندي. صحبت سيصدسال پيش است آقا! نبودند سلولهاي اكنون. ديزي مي خوري و مادر، كاسه ترشي را پر ميكرد و برادر ته تغاري كه الآن مهندس اتم شده، دو سالش باشد و شير نِستِله بخورد و بخندد. قار قار كلاغها روي درخت گردو قطع نشود بهتر.

♠♣♥♦♦♥♣♠

پ.ن: استفاده از افعال مضارع استمراري در زمان ماضي تعمدي بوده آقا.

+ 86/08/15 لارسپیوا ******

 

هرچیز که اندر پی آنی، آنی.

پ.ن۱: در ادامه مطلب


????? ????
+ 86/08/14 لارسپیوا ******

از عصر چهارشنبه از خانه خارج نشده ايم، به عبارتي پشت اين رايانه نشسته ايم و هي مي چرخيم تا بعد، و اين بعد هيچ وقت نمي آيد اما!

قالب عوض کردیم وپارتی بازی نمودیم برای خودمان، بين خودمان و خودمان باز، عكس موطن خويش را لوگوي تارنمامان ساختيم و هي نگاه كرديم و ياد آن غروب افتاديم و خوشحال بوديم كه چه زاويه اي شكار كرده ايم و مباهات مي فرموديم نيز كه چه موطن زيبايي داريم، و افسوس ميخورديم كه چرا سالي ۵-۶ روز بيشتر نميتوانيم آنجا برويم و بعد به خودمان ميگفتيم چون دور است نمي شود هي! داشتم مي گفتم كه از عصر چهارشنبه از خانه خارج نشده ايم، شارژ اينترنت كه تلفني شده و سیگار هم به وفور در فريزر موجود مي باشد. مي ماند چاي و قهوه و شربت ويمتو و فوستر كلاركس كه در دنياي فمنيستي ما به طرفه العيني حاضر مي شود، البته اگر ما نيوتن بازي در نياوريم و در حال زل زدن به صفحه ميرزا خاك سيگارمان را روي قهوه نيم داغ نريخته باشيم.

سر زدن به بعضي وبلاگ ها هم كه اعتياد شده برايمان. گرم شدن شربت هاي خنك و يخ كردن چاي و قهوه هم اصولا تفهيم مفاهيم شده برايمان.

سري به وبلاگ ميرزا زديم، از به جان هم انداختن سگ و گربه تا فلسفه نيمه خالي ليوان مطلب داشت گشتي زديم و بلاغتي فرموديم و خروج.

فلز الدوله چند روزي است آفتابي نمي شود، نگرانش هستيم، ترسيم كه سايه اش قصد جانش كرده باشد، توصيه كرده بوديم پشت سرشان را بپايند تا جسد لهيده نشوند خداي ناكرده.

خروس الدوله ارگاسيده هم كه جنگ و جدال راه انداخته كه تپه حقيقت را پيدا كرده است و آن مرد کاشانی را كه بر روي ارابه خدايان بين گل پيچك و قرن به هروله افتاده بود را رهانده است از سرطان عزلت.

نرغال الدوله خاکستر هم كه حسابي توي كار تقسيم غنائم بين خدايان و گرگان و گوسپندان و ترسيم خطوط تناظر يك به يك گرگ به گرگ، انسان به خدا، خدا به انسان و گوسپند به گرگ و الي ماشاالله بوده است. كتابت شوري مي نمود به غلظت ملاحت بالا حتا از بحر الميت و اين اورماي خودمان كه فلامنگو دارد هم.

يوزپلنگ هم پوست انداخته بود و زيبا تر شده بود راز آرامش ذهن را گفته بود و اين كه ذهن منفك، سه حرف است و بحر النجم هم كه اميد و نااميدي و بانوي سلطه پذير و ناپذير را صورتگري فرموده بودند كه تفهيم نشديم آن عبارت پاياني را، كه اعتراف خوب است و پيشاني را آرام مي كند شنيده ام، حتا شنيده ام اعتراف مثل خاك سرد مي ماند و بين ابروان را صفا مي دهد.

بماند!

باقي عزيزان هم كه وضعيت بهتري از ما نداشته اند انگار وحشـــىـــىـــی  كه همچنان دور زده بود در تارنمايان و مناظره هاي جفت جفت فرموده بود و گاربينو دود سيگار راه انداخته بود وسط اين همه اكسيژن لاعلاج.

قهوه خانه سنتي همچنان برقرار بود و خمره عشق هم برايش هيچ فرقي نكرده بود كه با ما بدود يا تنها تا هيچستان، چه پرتوقع هستيم ما!

خاتون يونجه فهم از 26 اكتبر تشريف برده اند روي ماه خدايان را بوسه كنند به چشم معشوقه‌گي كه هنوز برنگشته اند تا الان كه ما مي نويسيم، اندكي نگران خاطر شده ايم انگار!

اسماعيل اتاق 14 هم زير تيغ ابراهيم منتظر ارسال چهارپايي از جانب خداوند بود كه خود را برهاند با آمال 13 خطي كه ما را اميدوار كرد كه حالا حالا ها اوضاع مساعد است انشاالله.

پسر آبستن نصيحت كرده بود و دختر عاقل نو نكرده بود محتويات جيب كتش را. يكي از رفقا هم كركره مغازه را كشيده بود پايين كه واي قيصر امين پور رفت و تمام حشرات سياه پوشيده بودند گمان كنم!

ما همچنان مي چرخيديم و مي نوشيديم و مي خورديم و دود مي كرديم و پست هاي جديد هوا مي كرديم و نظرهاي جديد مي چسبانيديم و در جنگها شركت مي كرديم و صلح مي داديم و گيج مي نموديم البت! هرچند جاگوار و دوستانش هی تیک غیبت میخوردند هر روز.

پيراهن راه راه و شلوار جين خاكستري را توي لباسشويي بندازيد لطفا، فردا اول هفته است در ايران، من عاشق ارباب رجوع سمج هستم.

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

پ.ن۱- آهنگ پس زمينه براي آقا يا خانوم "مشتري" كه كامنت گذاشتن. فرصت و سواد كافي براي ترجمه شعر به زبان فارسي؛ نداشتم به قسمي كه معني آن تغيير نكند:       دانلود: NO VOLVERE

 

Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
yo cuentare a las horas
que la ya veo
amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
yo cuentare a las horas
que la ya veo
Vuelve
no volvere no volvere no volvere
no quiere recordar no quiere recordar
Vuelve
no volvere no volvere no volvere
-------------------------------------

My love
my love please
don’t go away
I will count the hours
until I see her
my love
my love please
don’t go away
I will count the hours
until i see her
Come back
I will not return i will not return
I don’t want to remember, i don’t want to remember
Come back
I will not return i will not return
I don’t want to remember, i don’t want to remember

-----------------------------------------------------

سئوگيليم،
سئوگيليم یالواریرام

گئتمه!
ساعات‌لاری ساياجاغام،
اونو گؤرونجه‌يه دك.
سئوگيليم،
سئوگيليم اولسا

گئتمه!
ساعات‌لاری ساياجاغام،
اونو گؤرونجه‌يه دك.
قاييت!
من دؤنمه‌يه‌جه‌يم من دؤنمه‌يه‌جه‌يم من دؤنمه‌يه‌جه‌يم …
ياديما گتيرمك ايسته‌ميرم ياديما گتيرمك ايسته‌ميرم؛
قاييت!
من دؤنمه‌يه‌جه‌يم من دؤنمه‌يه‌جه‌يم من دؤنمه‌يه‌جه‌يم …
ياديما گتيرمك ايسته‌ميرم ياديما گتيرمك ايسته‌ميرم.

 

 

 

+ 86/08/11 لارسپیوا ******

هي لارسپيوا!

خمیازه می کشم،

 وارونه مي افتي از ارتفاع كوتاه ِ خميازه ام در سطح ِ بلند ِ خوابهايم

 كه كاش اختراع نمي كردند

 ساعتِ دينگدار را

 اين خروسهاي اُرگاسيدهء لعنتي!

+ 86/08/09 لارسپیوا ******

نیروهای دولتی با حزب مردمی در "چاد"  درگیری شدیدی داشتند دیروز و این در حالی بود که عدّه ای از تماشگران سینما در "بمبئی" به خاطر ازدواج نکردن امیر خان با کاراکتر اوّل فیلم، سینما را به آتش کشیدند. ارتش "ترکیه"  همچنان در تعقیب نیروهای پ.کا.کا به سمت شمال "عراق"  در حرکتند و ناراضیان نتایج "برزیل"  در جام جهانی، مجسمه ی رونالدینهو را در "ریودوژانیرو" به آتش کشیدند. مورچه های سمّی در "نیوزلند" چند توریست را از پای در آورند و گسلهای کف دریا به "اندونزی"  حمله ور شده اند. کارگران "ژاپنی" با دستمالهای معطّر عرق پیشانی خود را پاک می کنند و زنان "مغول" با حوصله ی تمام مشغول بافتن غلافهای پشمی شمشیر بودند. جنگل پروانه ها انباشته از جسد پروانه های اوف شده بود و چند اسپانیایی مسنّ از جنگل عنکبو تها دیدن می کردند. نیل و فرات و می سی سی پی به رسم فرعون و آزتک جاری بود و گروههای نجات در "روسیه" بدنبال کوهنوردان گمشده در آوار ِ بهمن بودند. چند دختر جوان "رومانیایی"، فرم استخدام کانال اروتیک را پر می کردند و پلنگهای گرسنه برای حفظ جان گله ی آهوان، ساق پا را نشانه گرفته اند در "ساحل عاج".

هیچکس فرصت سر خاراندن ندارد. بلبشوری ست زمین.

+ 86/08/08 لارسپیوا ******

ما به چند وبلاگ سر زديم

كلّي ملاصدرا و نيچه و هگل ديديم با چند فقره شيخ محمود شبستري

به وبلاگ  ِ اس ام اس هاي بالای هجده سال هم سر زديم. كلي عرق شرم ريختيم، همه چیز می نویسند دیگر، این آدمها. چند دستگاه وبلاگ هم دیدیم که از فراق یار اشک می ریختند و یک وبلاگ که نصفه های شب با آن حال کردیم و فهمیدیم آدم ِ بیکار تر از ما هم به وفور می باشد در یابایش، و او بیشتر از ما خودش بود و چقدر خلاق.داستان كوتاه كم بود و آدمهايي كه خودشان باشند. در جریان اخبار فرهنگی نیستیم ولی انگار قيصر امين پور زياد مُد نيست ديگر اين روزها. نه؟

--------------------------------------------------------------

ش.م ۱: و نرغال در آبان ۱۳۸۳ هجرت خورشید چنین گفت: آقا! این اینترنت که میگن، دقيقا" ميشه كجا؟

+ 86/08/07 لارسپیوا ******

زير ِ يه درخت ِ بيد،  يه سيا بود يه سپيد

وقت ِ گُل كردن ِ ميش، يه سيا بود يه سپيد

وقت بوييدن ِ ميخ، يه سيا بود يه سپيد

وقت ِ تحويل ِ گل و گندم و گرمابه و گيس

وقت بوسيدن ِ برنامه برياني و باد و بَلَم و بحر ِ طويل

وقت سربزيري و سبزي و سرمايه و سير

وقت زاغ و زَغَن و زور و زرشك و زر و زين

يه سيا بود يه سپيد

كه به وقت ِ حاجت

كه به وقت ِ حالت

كه به وقت ِ آيت

كه به وقت لگد ذهن مشٌوش به حروف

به ظروف

به جُروف

به نُروف

حتي به شُروف

من مشرٌف شده ام وقت غروب

وقت سُروب

وقت لُنوب

وقت دُخول

به خدا سَردَمه

امٌا

اگه صدبار ديگه از "الف" بري تا خود "يا" برگردي

من ِ كله خر ميگم:

نه سيا بود نه سپيد


پ.ن1: ماموران سرشماري امروز هم دست از پا درازتر برگشتند.من شرمنده ام باران.آمار باز هم صفر بود:هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت

 

+ 86/08/07 لارسپیوا ******

از من گذر، من راه شیری ام،

طی کن مرا، دیوار چین شدم

از من به من که معکوس در باغ معلق نشسته ام، چاهی بزن.

                                                                              -دوشیز ِ بابلی-

از من به حُرم..(هُرم ِ) بیابان، از من شگفت شو، بر روی شانه های من!

بس که سنگینی می کند وزن سه گانه اهرام بر کتف مسگران!

                                                                               -ای دُخت دلبران-

از من گذر کن ای خندق نا کنده

ای درب ناگشوده

ای سرستونِ سر شکستهء رسوا

ای شهر گمشده

                     -نیم زیر دریا-

بر من گذر کن ای مرد کاگِلی

ای دُخت باکره

                  -نیم باکره-

ای راه بی بدیل

ای عشق ِ نیم سرخورده ، نیم امیدوار و ثلثی چشم انتظار و ربعی در انتظار یک همآغوشی ِ شاید داغ و خمس نداده ملحد

بی من گذر، ای "تو" 

بی من گذر، ای تو

ای من، گذر بی تو

لیکن

بر روی من نیا، من برمودا شدم

گم میشوی گُلَم-عزیزم-دخترم-عروسکم-مثلث متساوی الساقین من

ای اُلاغ

پ.ن۱: برای ایرادگرفتن از این متن، میتونید عدم مشخص بودن وزن شعری و اختلاف آن با نثر، و یا استفاده از کلمهء اُلاغ در یک متن ِ مثلثی، استفاده کنید

 

+ 86/08/05 لارسپیوا ******

وقتي قلم نمي چرخد روي صفحه كاغذ، وقتي لاي انگشتانت عرق مي كند و هي سُر مي خورد اين "از بالا به پايين خيس خورده نگاه" و وقتي خط مي كشي روي لغات ِ دوباره، براي هي يادآوري،وقتي باد در كوچه هاي ما نمي آيد،وقتي كه باد شرمگين است،وقتي كه باد شرم مي كند از كوچه ما بگذرد نيز ،وقتي نگاه تشديد مي شود، وقتي بنُا تشديد دارد وقتي نجٌار تشديد دارد و وقتي حتٌا نقٌاش هم تشديد دارد و وقتي رزونانس تشديد مي شود، وقتي دياپازون تكرار صداي مرا تشديد مي كند، وقتي نگاه تجديد مي شود و چاپ كتاب تجديد مي شود و رايحهء كوچه تجديد مي شود و پسر همسايه تجديد مي شود و شرم ِ باد تجديد مي شود و هر چيز شكسته و مندرس تجديد مي شود، اين نمي شود كه باد از كوچه ما بگذرد و خبر نكند و وقتي قلم نمي چرخد،اين نمي شود كه راه از ميان خانه ما بگذرد و هيچ دق البابي نكرده، راه عوض كند و هيچ نگويد و اين نمي شود كه نشود و اين نمي شود كه ندهد و اين نمي نشود كه نيامده برگردد.

اينكه هر كس هر چه مي خواند شبيه آن مي شود و اينکه هر كس هر چه مي نويسد شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه مي بيند شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه مي شنود شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه را لمس مي كند شبيه آن مي شود و اينكه كوچه من در مسير جريان هاي پروانه اي قرار نمي گيرد و اينكه كوچه من خليفه بغداد نيست و اينكه راهي نيست كه نيست و اگر من بگويم هست باز باري از جهان بر دوش من نيست نمي شود. و اينكه پايان هر فيلمي مرگ كاراكتر اول باشد و اينكه هر كه مي بيند ببيند و اينكه چند نفر "صد سال تنهايي" را خوانده اند و اينكه وقتي اين نمي شود كه قلم روي كاغذ بچرخد، بد دلم مي گيرد.

 

+ 86/08/04 لارسپیوا ******