تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید می رسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایه بان یک درب ناشناس و خدا خدا می کردیم کسی نیاید بیرون و اگر می آید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شده اند. هنوز فکر می کنم آن خیس ترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر. 

و یادت هست که تو خندیدی و من گفتم تا حالا اینچنین شاد نبوده ام رفیق و تو برگشتی و گفتی آن روز هم همین را می گفتی لارسپیوا! و من خندیدم و گفتم: خب! این می تونه نشونه ی پیشرفت باشه دخترکم! هنوز فکر می کنم آن شادترین روز زندگیم بوده و از آن روز هنوز خیس نبوده لبانم با طعم باران. روی میز خالی از دست تو باران هم سفره نمی شود برگرد. 

و یادت هست که گفتم: تک تک این سلولها اگر عاشق سلولهای مشابه شوند در تن تو، چقدر زمان داریم که یک تناظر یک به یک از من تا تو بسازیم و تو خندیدی و گفتی: سلولها هر روز در بدن ما عوض می شوند و می میرند و زنده می شوند و من قبول کردم و گفتم هر چی شما بگید خانوم دکتر! وگفتم: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید و سماوات مال شما. تو خندیدی و باران آمد و سفره نشد باز روی این میزی که وای وای.

+ 87/05/02ساعت لارسپیوا ******

بدینوسیله با فرا رسیدن اول مرداد شما را به ضیافت تولد اینجانب در کامنتدانی همین پست، جهت صرف و نحو نظرات و استنشاق بوی تابستان و ناز و عشوه ی شیران و تناول سوپ جو دعوت مي كنم. مرا مورد التفات قرار دهيد.

+ 87/05/01ساعت لارسپیوا ******

به من هجوم کن و از چند ناحیه ی دلخواه به من تهاجم کن. تو برای خودت یک لشکری رفیق! به من هماهنگ کن و ریشه ی مرا بنیان کن. مرا تاراج شو و از هر عقابی که ز سر سنگ به هوا خواستن را برای من توانستن بیاور و یک سوراخ که از آن به آنطرف ِ جهان بنگرم. مرا یورش کن رفیق! و سوراخ و فانوس هم نیاور. به من هجوم شو. و ناگهان شو. به من متهاجم کن. به من کلمه کن و از من کلمه کن و به من کلمه شو و کلمه جدا بود و جدا متفرق بود. به من فرق کن و یک مفترق ِ بزرگ کن. مرا شانه به سر کن و شانه ی مرا به سر کن و روی قالی سلیمان از کشمیر تا من از من گذر کن. به من یورش ببین و از من تمام هجومها را تن تننم. به حریم من تجاوز نرو. به من هجوم کن. مرا فعل کن و یک کلمه که جدا نشود امکاناً. به من رحم كن و ترحم را هفت بار دور اين تن فرسوده بچرخان و از من هجوم كن. مي داني لحظه هايي كه روي نيمكت هايي كه دست هاي من تا دستهاي تو يك نقشه جغرافياست يعني چند؟ به من يك شاهراه كن و از اسبهايي كه روي تن فرسوده ي من مي تازند به من چوب كن و يك نيمكت از چوب بلوط كه اگر جاي كسي خاليست به من نيكاراگوئه كن رفيق و يك شيپور بزرگ كه هر كه در آن بدمد ناگهان هجوم ِ تو بر من بنياد شود از ريشه تا تو. به من هجوم نياور رفيق. به من هجوم كن و يك مرباي آلبالول از چند ناحيه. 

+ 87/04/30ساعت لارسپیوا ******

امروز ۲۸ تیر معادل ۱۲۱مین روز سال

یکسال از فعالیت دیوانه گذشت


۱۳۷۹/۳/۲۵

دیوانه

دیوانه

          برایش فرقی ندارد

                                    که ساعت هشت صبح باشد یا هشت و بیست دقیقه ی بعد از ظهر

 

دیوانه

         برایش فرقی ندارد

                                  که شربت انار بخورد یا از سوراخهای آسمان باران بمکد

 

دیوانه

            آزاد است

                              که گلهای شیپوری را یونجه بنامد و شبدر را گل گاو زبان

 

دیوانه

          همیشه

                       روزنامه را تراکتور بزرگی می بیند

                                                                     که نخلستانهای بصره را درو می کند

 

دیوانه

           هیچ وقت نفهمید

                                        که از قندهار تا سائوپائولو چند ساعت راه است

 

دیوانه ء سر کوچه ء ما

                         هر وقت مرضیه را می بیند از او می پرسد:

                                                         می بخشید آقا ساعت چند است؟

 

همه ء مردم قوری را با چای می شناسند

 

دیوانه سر ِ ساعت هشت و بیست دقیقه ء بعد از ظهر

                                        روی نقشه ء جغرافیایی پاره ای صبحانه می خورد:

                                                                                                      نان و کره و آدیس آبابا

 

دیوانه با قلم مو

                      روی یک پارچه ء سفید خمیازه می کشد

                                                              مرضیه می گوید:

                                                                  او قادر است تمام لک لک ها را داخل قوری زندانی کند

                                                                                                                                        و بعد ...

 تبریز - خرداد ۱۳۷۹

پ.ن۱: این دیوانه رو خیلی دوس دارم و جهان مسطحی که روی یک نقشه ی جغرافیایی تمام شهرها از ته لیوان چایی دیوانه قابل ادراک هست رو هم دوس دارم و این لک لک ها رو هم خیلی دوس دارم و این مرضیه را هم که می داند ساعت چند است خیلی دوس دارم.

 

+ 87/04/28ساعت لارسپیوا ******

 

هم‌آغوشی مداوم

 

این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبت‌هایی که خلبان‌ خبره‌ی پروازهای بین‌المللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبان‌‌آدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیره‌ای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راه‌اندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبان‌آدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبان‌آدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت می‌داد و نگاههای نگران ِ کمک‌خلبان توماس هم همین مسئله را تایید می‌کرد. عقربه‌های ساعت مسافران و هم‌چنین صفحه‌ی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبان‌آدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبان‌آدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوه‌ی تعقل و غریزه‌ی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافه‌ی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبان‌آدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آماده‌ی پریدن شدند. خلبان‌آدامز فریاد زد: بپر ماریا.

ماریا پرید و دکمه‌ی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرام‌آرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز می‌شد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبان‌آدامز می‌بایست چندکیلومتری آنطرف‌تر افتاده‌باشد ماریا نمی‌دانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنه‌ای که  در آن نزدیکی پرسه می‌زد دقیقا می‌دانست در آن لحظه باید چه کار کند.

پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب می‌گرفت و با حالتی متعجب به سینه‌بندی که لای خارها گیر کرده بود نگاه‌می‌کرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی می‌وزید و بچه‌پلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیس‌می‌زدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند.

این‌هم گفتم که باد ِ شدیدی می‌وزید آن روز.

+ 87/04/23ساعت لارسپیوا ******

 

 

 منزل * عزیزم تولدت مبارک.

 اینم هدیه تولدت :این دست استخون نداره با تشکر از سیامک گل

 

*منزل همان بچه هاست.

پ.ن۱: پس میشه از وبلاگ به عنوان کارت تبریک استفاده کرد. پس وبلاگ یک کتاب نیست. ممنون.

 

 

 

+ 87/04/17ساعت لارسپیوا